... در آن میان جوانکی بود لاغر با چهرهای زرد و با موهایی خاکی که با چشمان گودافتادهی بیرنگش به من خیره شده بود. آیا او حقیقت جنگ را درک کرده و هماکنون سر تعظیم مقابل خدایگان مرگ فرود آورده، یا از ورای چهرهی درهمم به طبیعت مهربان و ملایم من پی برده و با آن نگاه کمفروغش، از من تمنای راه گریزی میکرد؟ نمیدانستم، تنها میدانستم که تا دقایقی دیگر چه بخواهد و چه نخواهد پس کلهاش یک سوراخ کوچک پیدا میشود که همان راه، راه گریزش میشود...
آدرس این صفحه:
http://www.afrazbook.com/TabId-19-pId-184.aspx