... پدرش درخت سیب رو شروع خطاهاش میدونست. اما من اینجوری فکر نمیکردم. درسته اون میخواست توی حیاط ما رو نگاه کنه. صداهایی میشنید، اما کسی رو نمیدید. دیوار مابینِ ما بلندتر از اونی بود که اون بتونه سرک بکشه. برای همین، مجبور بود از درخت سیب بره بالا. تا اونموقع چیزی رو از بالا ندیده بود. بعدها خودش اینها رو بهم گفت. اولینبار همونجا همدیگه رو دیدیم. من با گچ مدرسه داشتم توی حیاط خونمون نقاشی میکشیدم، یه آدم، یه مرد. آدمی که تا قبل از اون صورت نداشت، اما بعد از دیدن یونس، چهرهی نقاشیهای من پیدا شد. بعدها مادرش از گناهی گفت که اون روز از راه بالا رفتن از درخت نصیب هر دوی ما شد...
آدرس این صفحه:
http://www.afrazbook.com/TabId-19-pId-231.aspx