... هر دو رفتند و رفتند تا به یک بیابان بیسر و پایی رسیدند که «آواز خر به خدا نمیرسید». از بخت و اقبال آنها، زن درد زایمان گرفت. مرد دستش از همهجا کوتاه، رو به آسمان کرد و گفت: «خدایا! در این بیابان برهوت، با این زن یافتنی چهکار کنم؟»
زن آه میکشید و از درد به خود میپیچید. مرد گیج شده بود و عقلش به جایی قد نمیداد. زنش دایه میخواست و بعد از یافتن، غذا میخواست؛ اما در آن بیابان جز خاک چیز دیگری پیدا نمیشد. مرد دید هرچه معطل کند، فایدهای ندارد. ناگزیر زنش را به امان خدا رها کرد و به امید اینکه به آبادییی برسد، یک جانب بیابان را در پیش گرفت و رفت...
آدرس این صفحه:
http://www.afrazbook.com/TabId-19-pId-237.aspx