بنفشه حجازی:
سراپا شور بودم و شیدایی. تمامی کلمات و عبارات و کنایات عاشقانهی تاریخ ادبیات در ذهنم آمادهی ریخته شدن به بیرون بود. تودهی عظیمی مواد مذاب جمع کرده بودم تا با فوران آن جزیرهای بزرگ از دل زمین برافرازم و دل آبهای اقیانوس آرام هستیام را بارور از زمینی کنم که به اندکمدت میتوانست جنگلی بکر و دستنخورده را برویاند. من اینچنین خودم را به هستی انسانیام متعهد میدیدم که حاصل مهرورزیام را تقدیم کل هستی کنم و آن را چون گنج قارون در هزارتوهای زیرزمین پنهان نکنم. حالا اورا یافته بودم. کمحرف و آرام، دلش در دستش بود اما آنچنان محکم می فشردش که قطرات خون آن را می توانستی ببینی. از هدیه کردن آن ابا داشت. دل میتپید، زاری میکرد و عقل او، ترس او، شرم او و عادتها و خاطراتش مرا و دل بیچارهام را بهآستانهی انتظاری پایانناپذیر نشانده بود...
آدرس این صفحه:
http://www.afrazbook.com/TabId-19-pId-274.aspx