... من اگر خودم پا داشتم و این کنده هیزم لعنتی به تنم میخپرچ نشده بود، هرگز لذّت خواهش و تمنّا از شما را به جان نمیخریدم. مثل سابق جوالها را خودم بار ارّابه میکردم و میبردم به ایستگاه راهآهن. اینقدر هم که تو فکر میکنی من آدم کودن و نفهمی نیستم. من خودم میدانم که این کار کارِ زنها نیست. امّا چهکار کنم. مرد از کجا بیارم؟ لعنتی جنگ مگر مرد گذاشته بماند تو روستا؟ جنگ، همیشه تا بوده، این شکلی بوده؛ برای اربابها خیر و برکت بوده، برای رعیت طناب گردن...
آدرس این صفحه:
http://www.afrazbook.com/TabId-19-pId-293.aspx