کاربر مهمان خوش آمدید
29 اردیبهشت 1391

         


    
 

 
  سبد خرید  0 عدد   جست و جوی پیشرفته     تماس با ما   درباره ما   راهنمای خرید   اخبار   صفحهﻯ اصلی
گفت‌وگو با فرشته مولوی: مسیرهای متقاطع، جریان‌های متنافر (15/4/1389)


سید مصطفا رضیئی:
مقدمه: در آخرین ماه‌های سالی که گذشت، فرشته مولوی به دنیای ادبیات ما برگشت. اول از همه مجموعه داستان کوتاه «سگ‌ها و آدم‌ها» توسط نشر ققنوس منتشر شد و بدنبال آن نشر افراز رمان «دو پرده‌ی فصل» را منتشر کرد تا بعد از مهاجرت این نویسنده‌ی باسابقه، دوباره چهره‌اش را میان کلمات فارسی ببینیم. او که یک ماه پس از کودتای 28 مرداد 1332 در تهران آشفته‌ی آن روزها متولد شد، در تهران زندگی کرده و تا سال 1377 در کتاب‌خانه‌ی ملی به کار پژوهشی کتاب‌داری (همانند «فهرست مستند اسامی مشاهیر و مولفان») مشغول بوده و در کنار آن به ترجمه و ویرایش پرداخته. پس از آن مهاجرت کرده و به جز دو سالی که در دانشگاه ییل ِ آمریکا، در مقام کتاب‌شناس و کتاب‌دار فارسی برای بخش خاورمیانه‌ی کتاب‌خانه‌ی مرکزی آن دانشگاه مجموعه‌سازی کرده و به استادان و دانشجویان خدمات پژوهشی ارائه داده، بقیه‌ی سال‌ها را در تورنتو ِ کانادا به کارهای گوناگون مشغول شده، از آموزش ادبیات مدرن فارسی در دانشگاه تورنتو گرفته تا آموزش نویسندگی و جستارنویسی. او وب‌سایت www.fereshtehmolavi.net را هم به دو زبان فارسی و انگلیسی اداره می‌کند و تاکنون در زمینه‌ی ادبیات فارسی کتاب‌های «خانه‌ی ابر و باد»، «پری آفتابی و داستان‌های دیگر»، «نارنج و ترنج»، «باغ ایرانی»، «بلبل سرگشته»، «سگ‌ها و آدم‌ها» و «دو پرده‌ی فصل» از او منتشر شده‌اند. از میان ترجمه‌ها‌ هم کتاب‌های «تبلیغ، ایدئولوژی و هنر» نوشته‌ی آرنولد هاوزر، «سوهو و اسب سفید» نوشته‌ی یوزو-اوتسوکا، «فلکزده‌ها» نوشته‌ی ماریانو آثوئلا، «باد می‌وزد» داستان‌های کوتاه نویسندگان گوناگون، و «دشت سوزان» نوشته‌ی خوان رولفو شایان ذکرند. به بهانه‌ی کتاب‌های جدید او، از طریق ایمیل با هم صحبت کردیم:
مصطفا: فرشته مولوی در ادبیات ایران رشد پیدا کرد، و بعد مهاجر تورنتو ِ کانادا شد. حالا او را دوباره در ادبیات داخل کشور میبینیم، در حالی که دنیای زندگی روزمرهی او، جهان ادبیات کانادایی-ایرانی است. شما احتمالا در دنیایی چندپاره زندگی میکنید، از یک سو گذشته را به همراه خود پیش میکشید، از سویی دیگر امکانات ادبیات انگلیسی زبان آمریکای شمالی، و ادبیات مهاجرت در اختیارتان هست. حالا میشود از شما پرسید که این چند جهان را چگونه میبینید؟ دنیای ادبیات آمریکای شمالی خیلی متفاوت از دنیای ادبی ماست؟
فرشته: در یک چشم‌انداز فراگیر چندپارگی سرنوشت آدمی‌ست که در این روزگار زندگی می‌کند؛ چه در زادبوم خودش باشد و چه نباشد. یعنی در زمانه‌ای که اقتصاد آن بر پایه‌ی جهانگیرگردانی می‌چرخد و پیوند میان مردم دنیا و فرهنگ‌های گوناگون به یمن اینترنت و رسانه‌های همگانی پیوسته و پررنگ است، کم و بیش همه، هر کجا که باشیم، از جاهای دیگر باخبریم و خواه‌ناخواه از فرهنگ‌های دیگر به فراخور دانسته‌ها و خواسته‌هامان تاثیر می‌پذیریم. بنابراین جدا از تفاوت‌های زندگی روزمره در جامعه‌هایی با نظام‌های متفاوت، جهان ذهنی-ادبی نویسنده‌ای که در تهران زندگی می‌کند، با نویسنده‌ای که در تورنتو زندگی می‌کند، در بنیاد متفاوت نیست. از یک‌سو ادبیات مرز ندارد و همه را از هر کجا به هم پیوند می‌دهد، از سوی دیگر آدم این دوره هر کجا که باشد، در جهانی به هم پیوسته نفس می‌کشد و گریز و گزیری از این پیوستگی که چندپارگی را به‌ناگزیر با خود دارد، ندارد. همین هستی آدم این دوره را پیچیده می‌کند و آن آسایش قبیله‌ای-قومی ناشی از بی‌خبری از دیگران که در گذشته بود، محال می‌شود. اما این سختی و پیچیدگی بخواهیم نخواهیم سهم ماست. به بیان روشن‌تر، گرچه آن که کوچ می‌کند، چندپارگی را سخت‌تر و آشکارتر و سرراست‌تر تجربه می‌کند، آن که در خانه‌ی نخست می‌ماند هم از تندباد چندگانگی و چندپارگی ایمن نمی‌ماند - مگر آن که چشم و گوش خودش را بر دنیا ببندد و یا به هر سبب چشم و گوش بسته باشد.
در یک چشم‌انداز ویژه، که به بخش آخر پرسش شما برمی‌گردد، می‌شود اما به تفاوت‌های جهان ادبی خودمان با جهان ادبی غربی پرداخت. به این جهان از دریچه‌های گوناگون می‌شود نگاه کرد. به گمان من اهل قلم ما، چه بیرون از ایران و چه درون آن، به‌رغم دشواری‌هایی برخاسته از وضعیت اجتماعی-سیاسی، امکان این را داشته‌اند که چه با یادگرفتن دست کم یک زبان جهانی، مثلاً انگلیسی یا فرانسه، و یاحتا خوب خواندن ترجمه‌های خوب، و یا در حال حاضر یافتن کارهای ادبی ارزشمند در فضای مجازی، با دستیابی به گنجینه‌ی ادبی جهان فضای ذهنی خود را چنان بسازند که در سنجش بااهل قلم و هنر غرب کم نیاورند. این به معنی ندیده گرفتن سختی‌های پیش روی ما نیست. بی‌تردید دسترسی به ادبیات و هنر و پروراندن هنرمند در یک جامعه‌ی دموکراتیک پیشرفته بسیار آسان‌تر است تا در یک جایی که، برای نمونه، کتابخانه‌ی عمومی کارکردی اجتماعی و درخور ندارد. با این همه با کوششی چند برابر، شده و می‌شود که از قافله پس نماند. اما از دیدگاه دیگر، یعنی وضعیت نشر و شیوه‌های رواج فرهنگ و ادبیات و یا بازار کتاب‌های ادبی و آداب راه یافتن به آن، تفاوت‌ها چشمگیر است. کوتاه می‌شود گفت که همه‌ی این‌ها در غرب، بر پایه‌ی نظام اقتصادی-سیاسی-مدنی مشخص، قانونمند و قاعده‌پذیرند و شما شاید آن قاعده و قانون را نپسندید، اما با بی‌حساب و کتابی و بلبشو و ندانم‌کاری سر و کار ندارید.
مصطفا: با وجود اینکه شما در دنیای ِ متفاوتی زندگی میکنید، در دنیای گذشته قدم میزنید، و کتاب «سگها و آدم ها» را در ایران منتشر میکنید. اولین سوال من این است که چرا تاریخ یادداشت کوتاه شما در کتاب، اینقدر عقبتر از تاریخ انتشار آن در ایران است؟ در این فاصلهی دو ساله چه روندی بر کتاب شما طی شد؟
فرشته: ببینید من در شهری دیگر و یا در جامعه‌ای با نظامی دیگر زندگی می‌کنم؛ که این دیگر بودن در گستره‌هایی بیرون از چارچوب گفتگوی من و شما می‌تواند خیلی پررنگ باشد. اما در یک چارچوب فرهنگی-ادبی دنیا به هم پیوسته است و فاصله‌ی مکانی و حتا زمانی مایه‌ی جدایی نیست. من و شما که فاصله‌ی محل زیستمان آن‌قدر است که بشود بگوییم هر کدام در یک سر دنیا هستیم، یا من و شما که فاصله‌ی سنی‌مان آن‌قدر است که بشود بگوییم یکی‌مان مادر و دیگری فرزند است، وقتی پای ادبیات به میان می‌آید، هر دو در کنار یکدیگر و در یک خط و رده هستیم و هر دو، گیرم با پسندهای دیگرگون، از یک چشمه که همان ادبیات جهانی بی زمان و مکان است، می‌نوشیم. با همین نگاه من گمانم این نیست که از گذشته می‌نویسم. هر داستانی، بیرون از گستره‌ی زمان و مکان، به صرف داستان بودن خود، و به میزان برخورداری از کیفیت داستانی خود است که سنجیده می‌شود. زمان و مکان پوسته‌ای‌ست به تن داستان، مثل تن‌پوش. اگر این چنین نبود، ما نمی‌توانستیم کار کلاسیک داشته باشیم و از آن حظ ببریم. داستان‌خوان حرفه‌ای گرچه تن‌پوش را می‌بیند، آن را پس می‌زند تا خود داستان را ببیند.
از این گذشته، من بیشتر کارهایم به فارسی‌ست و این که تا به حال به فکر انتشار داستان در بیرون از ایران نبوده‌ام، از این روست که خواننده‌ی این کارها در ایران است، و نه در جای دیگر. آنچه که غریب می‌نماید، این است که این داستان‌ها به دلایلی که روشن است، در زمان خود درنیامده‌اند. بنابراین شما داستان‌هایی را در این کتاب می‌بینید که سال‌ها پیش نوشته شده‌اند، اما این بخت را نداشته‌اند که در زمان خود در بیایند. ریشه‌ی این "نابهنگامی" در نشر، به "نابهنگامی" بزرگ‌تر و ژرف‌تر و فراگیری که ما سال‌هاست به آن دچاریم، برمی‌گردد. یادمان باشد که آن "نابهنگامی" چنان کرده که بسیاری از نویسنده‌ها، چه بیرون و چه درون، ناگزیر شدند یا کارهایشان را بیات کنند تا شاید وقتی دری به تخته بخورد و بختشان باز بشود، یا در بیرون و پراکنده منتشر کنند. همه‌ی این‌ کارها، گرچه که به این ترتیب بیرون از حلقه‌ی ادبیات روز ایران مانده‌اند، بخشی از این حلقه هستند و بایستی به حساب بیایند. ادبیات ملک طلق یک گروه، چه بیرون و چه درون، نیست؛ از آن ِ همه است و هر کاری که به فارسی نوشته شود و ارزش هنری داشته باشد، در این حلقه جای خود را دارد.
با این مقدمه، در سال 86 من برخی از کارهای "بیات شده" را روانه‌ی تهران کردم و بالاخره پس از فراز و نشیب های ناگزیر این کتاب و کتابی دیگر به بازار رسیدند.
مصطفا: بازنویسی حق مولف است، و نویسندههای امروزی ایران و جهان دوست دارند اثرشان را تا وقتی که در جایی منتشر نشده، تا جایی که میشود بهتر بکنند. در عین حال نویسندگانی هم هستند که نسخههای گوناگون – ویرایش های مختلف – از یک اثر داستانی را به مرور زمان منتشر میکنند. شما چرا ترجیح دادید در «سگها و آدمها» گذشته را در شکلگرفتگی گذشتهتان بیان کنید؟ چرا گذشته را امروزیتر نکردید؟
فرشته: من با همان استدلالی که در یادداشت آوردم و اینجا تکرارش نمی‌کنم، از دست بردن در این داستان‌ها خودداری کردم و از حد درست‌گردانی اندک پیشتر نرفتم. با وسواسی که من دارم، بازنویسی پیش از چاپ کاری بسیار پسندیده است، اما بازنویسی پس از چاپ، به‌ویژه بازنویسی کاری که ارزش ادبی دارد، چه داستان و چه ناداستان، به گمان من درست نیست؛ چون ساختار هر کار و زبان آن در هر دوره، مهر و نشانی از آن دوره دارد که نباید از بین برود. برای نمونه، من در داستان‌هایی که در دهه‌ی پنجاه و شصت نوشتم، در حال و هوایی بودم که با حال و هوای کنونی من فرق بسیار دارد. حالا اگر فرض کنید من بخواهم مجموعه‌ای از همه‌ی داستان‌هایم دربیاورم و به خودم اجازه بدهم که تا می‌شود در آن‌ها دست ببرم تا خودم یا دیگران را خوش آید، مثل این می‌ماند که بروم سر آلبوم خانوادگی و پیراهن و آرایش رو و موی همه‌ی عکس‌ها را به مد روز بگردانم.
مصطفا: و فکر میکنید داستانهای کوتاهتان به حقشان رسیدند؟ آنقدر که لازم است دیده شدند؟
فرشته: پیش از این کتاب، داستان‌هایی در مجموعه‌ی "پری آفتابی و داستان‌های دیگر" در سال 1370 درآمد و نیز داستان‌هایی تک و توک در این جُنگ و آن جُنگ، چه بیرون و چه درون منتشر شدند. اگر از جو سال 70 و وضعیت نشر و روزنامه‌نگاری در آن وقت باخبر باشیم، و این را هم بدانیم که بهای تک‌روی و دوری از دار و دسته بازی و محفل گرایی به بازی گرفته نشدن است، دیگر از دیده نشدن شگفت‌زده نمی‌شویم. تا جایی که یادم می‌آید گویا کتاب فقط یک بررسی داشت به قلم آقای گودرزی که یادم نمی‌آید در کدام مجله بود. به گمانم یکی از داستان‌های آن، به نام "یک شنبه‌ها" هم در کار مشترک آقایان درویشیان و خندان درآمد. به این کتاب و کتاب دیگر، یعنی "خانه‌ی ابر و باد" که آن هم در سال 70 درآمد، در کتاب آقای عابدینی پرداخته شده. پراکنده های ‌بیرون از ایران و یا آمده در اینترنت هم روشن است که نمی‌توانند به حساب بیایند.
جز این، تک‌کارهای "نارنج و ترنج" و "باغ ایرانی" که به هزینه‌ی خودم در سال‌های 71 و 74 درآمد، فقط از سوی شورای کتاب کودک دیده و مطرح شد که مایه‌ی سپاس است؛ اما این نوع کارها کار کودک و نوجوان نیست. از بد حادثه من برای تجربه‌ورزی در داستان‌نویسی بهای سنگینی پرداخته‌ام. یعنی با نوشتن داستان‌هایی مثل "نارنج و ترنج" و داستان‌هایی که در سال 84 در کتاب "بلبل سرگشته" با انگ داستان نوجوان درآمد، به این شکل تنبیه شدم که این داستان‌ها از دایره‌ی داستان بزرگسالان بیرون انداخته شدند و در دایره‌ی کار کودک و نوجوان هم گیر کردند - چون گرچه گویا مشاور ناشر و ناشر برآن برچسب نوجوان زدند، کتاب به کتابخانه‌های کانون راه نیافت. ایراد کار تا اندازه‌ای به سرشت این نوع داستان‌ها برمی‌گردد که مرز سنی ندارند و نمونه‌ی پرآوازه‌ی آن "شازده کوچولو" است. سوای این اما نشان از ساده نگری رایج در جهان کتاب ما هم دارد که تا می بینیم قهرمان داستان کودک است، نتیجه می‌گیریم که داستان هم داستان کودک است.
مصطفا: و رمانتان. «دو پردهی فصل» یک رمان داستانی است، یا یک اثر زندگینوشت؟ این را میپرسم، چون بیشتر رسم است که آدمها امروزه زندگی گذشتهی خانوادگیشان را به صورت رمان منتشر میکنند. شما هم به سراغ خانوادهی خودتان رفتهاید؟
فرشته: این رسمی که شما می‌گویید بیشتر یا به آن برمی‌گردد که نویسنده، چه از روی جوانی و تازه‌کاری و چه از روی خودشیفتگی، به نوشتن در باره‌ی زندگی خود رو می‌آورد؛ و یا به رونق بازار کتاب برمی‌گردد که در آن سال‌هاست که یادنگاری از هر رنگ، از جمله یادنگاری در قالب رمان، خریدار دارد. من نه دغدغه‌ی بازار و ادب و آدابش را دارم و نه وقت نوشتن این رمان جوان بوده‌ام؛ بنابراین این رمان به هیچ‌رو رمان به قول شما "زندگی‌نوشت" نیست.
اما خوب است این‌جا این فرصتی را که شما به من می‌دهید، غنیمت بدانم و کوتاه چیزی را بگویم که شاید تا به حال کسی به آن نپرداخته است. ما دو واژه یا ترم "حرفه‌ای" و "آماتور" را داریم که می‌توانیم آن‌ها را همچون صفت برای یک داستان‌نویس به کار ببریم. یعنی داستان نویسی را "استادکار" یا "حرفه‌ای" بدانیم که کارش را استادانه‌ انجام ‌می‌دهد. داستان‌نویسی هم هست که هنوز به استادی نرسیده و با کار آماتوری دارد "ذوق‌ورزی" یا "ذوق‌پروری" می‌کند. در غرب چون قاعده‌ی بازار به درستی کار می‌کند، کار اولی مزد دارد - گیرم که کافی نباشد - و کار دومی نه. بنابراین بیشتر وقت‌ها حرفه‌ای بودن یک نویسنده به معنی آن است که نوشتن برای او درآمد‌زاست. اما نه تنها در ایران، که در امریکای شمالی یا مهد تمدن امروزی هم، شاعر یا داستان‌نویس نمی‌تواند از این راه نان بخورد؛ مگر آن که همه‌ی باید و نبایدهای بازار را بپذیرد و فوت و فن‌های بازاریابی را یاد بگیرد و از بخت خوش هم بهره‌ور باشد. پس بیایید تکیه را بر معنی "استادکاری" بگذاریم تا بر معنی "پول‌سازی" و داستان‌نویسی را "حرفه‌ای" یا "استادکار" بدانیم که کارش را استادانه انجام می‌دهد. در میان این دسته از داستان‌نویسان، به‌ویژه در این دوره‌ی کنونی، من دو شاخه یا دسته را از هم تفکیک می‌کنم: یک گروه آن‌هایی که به کارشان به چشم "هم کار و هم کسب" نگاه می‌کنند و مثل یک صنعتگر با استادی تمام دانش و تجربه‌ی خود را در ساخت و پرداخت سازمایه‌ها (مواد و مصالح) به کار می‌گیرند تا کاری تحویل بدهند که در بازار خریدار دارد؛ گروهی دیگر به کارشان به چشم "کار"ی که "کسبی" نیست، نگاه می‌کنند و بیشتر سودای پاسخگویی به دل و جان خودشان را دارند. گروه اول را - که شمارشان رو به افزایش دارد - شاید بشود، "حرفه‌ای کار" یا "صنعتگر" دانست. نمونه‌ی موفق کانادایی این گروه می‌تواند مارگارت ات‌وود باشد که مثلاً در رمان تاریخی "گریس دیگر" (ترجمه‌ی جلال بایرام، انتشارات نیلوفر) به سراغ موضوعی پر کشش رفته و داده‌هایی را که دستیارانش برایش فراهم می‌کنند، در قالب رمانی پر کشش ریخته. داستان نویس گروه دوم اما چه در گزینش مضمون و چه در کار با سازمایه‌ها گوشش به صدای درون خود است و هم‌نوا با ذهن و جان خود حرکت می‌کند. این اما به این معنی نیست که او از زندگی خود می‌نویسد. یک نمونه‌ی برجسته‌ی این گروه را بگذارید از خودمان بیاورم و از هدایت نام ببرم که در میان داستان‌های متنوع ماندگارش، شما نه نشانی از "زندگی" او، که تکه‌ای از "جان" او را می‌یابید. اما بگذارید این را هم بگویم که تفکیک این دو گروه، تنها برای روشن کردن تفاوت رویکردهاست و نه پایه‌ای برای داوری و سنجش کارها.
این همه برای این گفته شد تا به این برسم که چون از زمره‌ی نویسنده‌های "صنعتگر" یا "حرفه‌ای‌کار" نیستم، داستانی را نوشته‌ام که گرچه ردی از زندگی شخصی من ندارد، بس که با آن زیسته‌ام، برایم از آن حقیقی‌تر است.
مصطفا: نمیدانم چرا، ولی وقتی رمانتان را میخواندم، این حس در من بود که شما میخواهید با گذشتهی خودتان، و گذشتهی کشورتان خداحافظی کنید. «دو پردهی فصل» خداحافظی شما با ایران است؟ یا صرفا یک دید-و-بازدید دوستانه با گذشتهیی که تجربه کردهاید؟
فرشته: این رمان وقتی نوشته شد که من در ایران بودم - گرچه که سال‌ها کناری ماند تا دو سه سال پیش در این‌جا بازنویسی‌ شد. اما به تعبیری، هم‌چنان که از نامش و دیگر نشانه‌ها پیداست، با درآمیختن دو معنای فصل، دور گذر زمان و آنچه که از این گذر بر ما می‌رود، می‌چرخد. ببینید، برای ما مردمی که در تاریخ دراز خودمان با همه‌ی تاخت و تازها و بگیر وببندها، میل چندانی به رفتن نشان نداده بودیم، این موج‌های کوچ در سی سال گذشته چشمگیر یا چشم‌آزار است. اما کوچ تنها یکی از نمودهای آن چیزی‌ست که بر ما رفته. گسستی با گذشته روی داده که هولناک است؛ گسستی نه تنها با گذشته‌ی دور، که با همین گذشته‌ی نزدیک آن‌سوترک سی سال. انگار زمینی که روی آن ایستاده‌ایم، ناگهان دهان باز کند و میان مای امروز و مای دیروز ما مغاکی فاصله بیندازد. ما گذشته را پشت سر نگذاشتیم؛ از آن بریده شدیم. این بریده شدن، این کنده شدن ناگهانی و دردناک پاره‌ای از ما و نیست شدن‌ آن، این که انگار هرگز پشت و پسی در کار نبوده، این‌ همه از مرز یک خداحافظی ساده دور تر و ژرف تر می‌رود.
مصطفا: من در یادداشت وب‌لاگی‌ام در مورد رمان شما، گفتم که «خواب» روند اصلی شخصیتها و رمان شما را شکل میدهد. چرا اینقدر گیج؟ منگی آدمهای دنیای داستانی شما از کجا میآید؟ چرا همه به نوعی فراری خودشان شدهاند؟ نمیشد دنیا را کمی شیرینتر نقاشی میکردید؟
فرشته: این منگی از همان تکان حادثه‌ است؛ و حادثه بیش و پیش از آن‌که از رفتن آن و آمدن این باشد، از گسست ما با خود ماست. آن مغاکی که در دنیای بیرون ناگهان پیدا شده، راه به مغاکی می‌برد که در خانه‌ی ما و در درون ما دهان باز کرده و ما را از تو خالی می‌کند. آدم‌های این داستان هول‌زده از مغاک بیرونند، اما نگاهشان به مغاک درون خودشان است تا مگر بیرون‌شدی بیابند.
اما این که می‌شود دنیای آن‌هارا شیرین‌تر نمود یا نه، مرا به یاد خطی از شعر برشت می‌اندازد که می‌پرسد، "در روزگار تیره و تار هم آیا ترانه هست؟..." ببینید، کار داستان‌نویس گزینش میان تلخ نوشتن یا شیرین نوشتن یک داستان نیست. داستان می‌تواند شیرین یا تلخ باشد و خواننده هم اگر بخواهد، می‌تواند فقط به سراغ یکی از این دو برود. شاید داستان‌نویس‌هایی از نوع "حرفه‌ای‌کار" هم به اقتضای بازار یا مصلحت کار خود بتوانند دست به گزینش بزنند، اما داستان‌نویسی که می‌گذارد تا داستانی شکارش کند و یا بر او هوار شود و به نوشتن واداردش، ناگزیر است داستان را چنان که هست بنویسد: گیرم تلخ یا شیرین.
مصطفا: میخواهم دوباره به تفاوت دو دنیای ادبی برگردم که شما در آن زندگی میکنید. از یک سو ما ادبیات ایران را داریم که زیرنظر چشمان بررسهای کتاب اداره میشود و مو را از ماست میکشند. از سویی دیگر شما این اختیار را دارید تا نوشتههایتان را با امکانات موجودتان در خارج، به فارسی یا انگلیسی منتشر بکنید. چرا ترجیح دادهاید کتابتان در ایران چاپ بشود؟ مگر فقط در خود تورنتو به اندازهی کافی مخاطب برای نوشتهی شما وجود نداشت؟ و این مخاطب آزادی عمل بیشتری به شما نمیدهد؟
فرشته: یک روی واقعیت آن است که هر که بخواهد کتابش در ایران دربیاید، گریزی از خود سانسوری و سانسور رسمی ندارد. روی دیگر واقعیت آن است که نویسنده‌ی کوچیده یا مهاجر از این‌جا مانده و از آن‌جا رانده است. این‌جا گرفتاری از نوع دیگری‌ست. بازار نشر این‌جا بازار کتاب‌ انگلیسی و سپس در میزان بسیار کوچک‌تری کتاب فرانسه است. روی هم رفته هم بازار نشر کانادا در سنجش با امریکا و حتا انگلیس و چه بسا فرانسه و برخی از دیگر کشورهای اروپایی کم‌توان و تنگ است. با این حساب شانس نویسنده‌ای که زبانش زبان انگلیسی نیست، نزدیک به صفر است. یعنی اگر کاری به انگلیسی نیست، پیش از هر چیز باید چنان ترجمه بشود که بتواند پا پیش بگذارد. مترجمی که از فارسی به انگلیسی بگرداند و کار پذیرفتنی ارائه بدهد، اگر نه نایاب، کمیاب است. روشن است که چنین مترجمی صلواتی کار نمی‌کند. اگر نویسنده‌ای هم گاهی کار من را بکند و خودش کاری از خودش ترجمه کند، تازه کار نیاز به ویراستاری دارد که او هم صلواتی کار نمی‌کند. از این خوان‌ها اگر کسی رد شود، نوبت به پیدا کردن کارگزار است که آن دیگر خودش سد سکندر است. بنابراین نویسنده‌ی مهاجری که در این‌جا باری به هر جهت خودی نیست و می‌شود گفت که اگر نه رسماً که عملاً شهروند درجه 2 است، در وضعیتی برابر با نویسنده‌های کانادایی نیست؛ چون هم برای نان خوردن و بقای فیزیکی خود باید چند برابر شهروند عادی دوندگی کند و هم به زبانی می‌نویسد که خریداری ندارد. حتا اگر این نویسنده‌ توان نوشتن به انگلیسی و نیز میل به آن را داشته باشد، بازهم در بازاری که سراپا رقابتی‌ست، شانس چندانی ندارد. حالا اگر نویسنده‌ای بخواهد به فارسی بنویسد و به فارسی در این‌جا چاپ کند، با پرداختن هزینه‌ی آن از جیب خود خیلی راحت می‌تواند یک ماهه کتاب را در بیاورد. چنین کتابی اما یا باید برود سر تاقچه تا گاه و بی‌گاه به دوست و آشنایی هدیه شود، یا برود توی چمدان تا نویسنده‌اش، اگر روابط عمومی‌اش خوب باشد، راهی سفر به این‌جا و آن‌جا بشود و چند جلدی کتاب به این و آن "بفروشاند". به بیان روشن اگر در ایران سانسور بازدارنده است، در بیرون از ایران پخش کتاب در پراکندگی سد سکندر است. سوای این، وقتی تیراژ متوسط کتاب برای یک مملکت 70 میلیونی بین 1000 و 2000 است، و وقتی کتاب‌نخوانی ما ایرانیان فرامرزی‌ست، جمعیت نزدیک به 100 هزار نفری تورنتو چگونه می‌تواند مخاطبی باشد که بشود روی آن حساب کرد!
مصطفا: شما وبسایت دارید، که جای تشکر دارد. و مرتب در وبسایتتان مینویسد، در بازههای مشخص حدودا یک ماهه. و جدیدا به اینترنت و وبلاگ علاقهنشان دادهاید و حتا در این مورد مقالههایی هم منتشر کردهاید. آدمهایی مثل من میگویند که آیندهی ادبیات ایران را باید در رسانهی اینترنت جستوجو کرد. تفاوت سنی که شما با کسی مثل من دارید، و تجربههایتان، چی به شما میگویند. اینترنت آیندهیی برای ادبیات ایران میسازد؟
فرشته: همین که من چند سال پیش بالاخره تردید را کنار گذاشتم و - شاید دن کیشوت وار - خواستم با به راه‌انداختن یک وب‌گاه در برابر همه‌ی سدهایی که راه نوشتن حرفه‌ای را بر روی من می‌بندند، بایستم، معنایش این است که من به اینترنت امید بسته‌ام. چون این‌جا و آن‌جا گفته‌ام، حالا کوتاه می‌گویم که با وضعیتی که ما داریم، یعنی فقر گاهنامه‌های فرهنگی-ادبی کارآمد و فرهنگ‌ساز، بار ادبیات پروری و فرهنگ سازی بر دوش رسانه‌های کامپیوتری سنگین‌تر از آن است که باید باشد. در غرب کاربرد این گونه رسانه‌ها برخاسته از گرایشی همگانی به تکنولوژی‌ست و نشان از میل به مد روز دارد. گرچه در اینجا مردم، و بیشتر جوان‌ها، وب‌لاگ و فیس‌بوک و توییتر را ابزارهای ارتباطی تازه و هیجان‌انگیز می‌دانند، این ابزارها نه کتاب و گاهنامه و دیگر رسانه‌های فرهنگی-هنری را از دور خارج کرده و نه جایشان را تنگ کرده - در نهایت می‌شود گفت که فقط رقابت را سخت‌تر کرده است. بنابراین در اینجا رسانه‌ی کامپیوتری رسانه‌ای‌ست از زمره‌ی رسانه‌ها و مایه‌ی تنوع بیشتر بازار رسانه‌ها. برای ما به سبب تنگناهای ارتباطی و نبود و کمبودهای بسیارمان در زمینه‌ی کتاب و به‌ویژه گاهنامه، رسانه‌ی کامپیوتری به سبب آزادی عملش و بردش اهمیتی دو چندان پیدا می‌کند. با این همه، به گمان من، فکر جایگزین کردن کتاب و گاهنامه‌ی کاغذی با کتاب و گاهنامه‌ی کامپیوتری به بیراهه می‌رود. یعنی هر چند هم به سبب توانایی‌های رسانه‌های کامپیوتری و هم به سبب کم و کسری‌هایمان باید به‌جد به آن‌ها بپردازیم، رسانه‌های کاغذی را هم نباید کم‌ارزش یا کم‌اهمیت بدانیم. هر چه باشد، کتاب و مجله و روزنامه برای مردم ما ارزان‌تر و دسترس‌پذیرترند.
مصطفا: و آخرسر، چه آیندهیی برای ادبیات خودتان میبینید؟ میخواهید باز هم در قلمرو ادبیات داخل کشور ادامه بدهید،یا به خیل نویسندگان مهاجرت کردهی ایرانی ملحق خواهید شد؟ یا شاید بخواهید کارهایتان را به انگلیسی منتشر کنید؟ چه خواهید کرد؟
فرشته: حالا دیرتر از آن است که بخواهم به فکر آینده‌سازی یا آینده‌نگری برای کار نوشتن خودم باشم. نسل من در تنگنایی افتاد و در برزخ میان آن‌چه می‌خواست و آن‌چه شد، گرفتار آمد. این برزخ گیر کردن میان گذشته و آینده، گیر کردن میان پدرانی که رفته‌اند و پسرانی که نگاهی به پشت سر ندارند، هم هست. هر چه هست اما همین برزخ زمان حالی‌ست که واقعیت‌ش برهان قاطع است. با این حال و هوا من انگار می‌کنم که بندبازی روی بندم که دو سر این بند به هر کجا برسد، باید ششدانگ حواسم را به همین دم، به همین تکه از طناب که زیر پایم است، بدهم و تا می‌شود و می‌توانم، بنویسم؛ خواه بخت این را داشته باشم که به وقتش در ایران دربیاید و خوانده شود، خواه نه. هر چه که من به فارسی می‌نویسم، روشن است که جای درست چاپ و انتشارش در ایران است. اگر همه‌ی آن‌هایی که دل‌نگران ادبیات فارسی‌اند، صرف‌نظر از این که کجا زندگی‌ می کنند و به کدام نسل یا محفل یا گروه یا دسته تعلق دارند، برای آن دل بسوزانند، شاید بشود زهر دشواری‌های سد راه نشر کتاب‌های داستانی را گرفت.
اما سوای دلبستگی من به ادبیات فارسی و این که در نوشتن داستان، بر خلاف نوشتن جستار، دست و میلم به سمت ‌زبان مادری‌ام می‌رود، در این دوازده‌سال زندگی در جامعه‌ای انگلیسی زبان هم به انگلیسی نوشته‌ام و هم ترجمه کرده‌ام. نمونه‌ای از این کارها هم که در گاهنامه یا مجموعه‌ای کاغذی یا کامپیوتری درآمده‌اند، در بخش انگلیسی وب‌گاهم هست. تا به حال هم از میان نوشته‌های انگلیسی، یک داستان را خانم دقیقی ترجمه و در گاهنامه‌ای در تهران چاپ کرده‌اند و یک گزارش را هم خانم پدرام نیا که در گاهنامه‌ای در تورنتو منتشر شد. برای باقی کارهای انگلیسی هم امیدوارم وقتی مترجمی آن ها را به فارسی برگرداند.
 



آدرس این صفحه: http://www.afrazbook.com/tabId-6-n-189.aspx


صفحه اصلی | اخبار | راهنمای خرید | تماس با ما | درباره ما
تمامی حقوق این سایت متعلق به است.
 اجرا و پشتیبانی NikaIT