اختصاصی وبسایت افراز: «مرگ مورگان» نوشتهي آن تایلر با ترجمهی کیهان بهمنی منتشر شد
(6/2/1390)
سال 1388 نشر افراز رمان «وقتی بزرگ بودیم» نوشتهی آن تایلر را ترجمهی کیهان بهمنی منتشر ساخته بود (424 صفحه – 7800 تومان) و امسال رمان «مرگ مورگان» را برای عرضه در نمایشگاه بینالمللی کتاب تهران منتشر ساخته است (456 صفحه – 10800 تومان).
آن تایلر در 25 اکتبر 1941 در مینهآپولیس در ایالت مینهسوتا در آمریکا متولد شد. پدر او شیمیدان بود و مادرش کارگر. کودکیش را با اقلیت مذهبی کواکر در کوههای کاریلنای شمالی گذراند. تا یازده سالگی پا به مدرسهای نگذاشت و روش غریب و نامرسوم بزرگ شدن او، توانست به این نویسندهی برجسته آزادیای را بدهد تا «جهان را با مقدار معینی فاصله و شگفتی» به تماشا بنشیند.
تایلر در نوزده سالگی از دانشگاه دوک فارغالتحصیل شد و تحصیلات تکمیلی خویش را در مطالعات روسی در دانشگاه کلمبیا در شهر نیویورک گذراند. تایلر در سال 1963 با رماننویس ایرانی، تقی مدرسی ازدواج کرد که از این ازدواج دو دختر دارند. مدرسی در سال 1997 درگذشت. تیلر در بالتیمور در ایالت مریلند زندگی میکند و بیشتر داستانهایش در همین منطقه میگذرند. آن تایلر تاکنون هجده رمان و یک کتاب کودک نوشته است و با وجود اینکه داستانهای کوتاهش در مجلات معتبری چون «نیویورکر»، «ساتردی ایونینگ پست»، «رِدبوک»، «مککال» و «هارپر» منتشر شدهاند، اما هیچوقت دفتری از داستانهای کوتاهش را به بازار عرضه نکرده است.
مورگان گاور
مورگان گاور در فروشگاه ابزار کالِن در بالتیمور شمالی کار میکند. او هفت دختر و همسری خوشقلب دارد، اما هنگامی که پا به دوران خاکستری میانسالی میگذارد، فضای خانوادهاش را روزبهروز کسالتبارتر مییابد. پس از مدتی مورگان با زوج جوانی آشنا میشود که شرایط مناسبی نداردند و هر سه در مییابند که قلب هیچ کسی در امان نیست.
آن تایلر جوایز بسیاری را از آن خود ساخته است، از جمله پولیتزر، پن / فاکنر و نامزدی جایزهی اورنج و بوکر و دیگر موارد. او از چهرههای جدی ادبیات داستانی امروز آمریکا محسوب میشود. اکثر داستانهایش در میان اقشار متوسط جامعه میگذارد و رازها، جاهطلبیها، رویاها و بحرانهایشان را بهتصویر میکشد.
شروع رمان:
شاید بتوان گفت مورگان مردی بود که تکهتکه شده بود یا شاید هم همیشه تکهتکه بود. اصلا شاید از روز اول قطعات بدنش را سرهم نکرده بودند. انگار اعضای بدنش را خیلی بد بههم چسبانده بودند. دستوپاهای پشمآلود و لاغرش را با آن استخوانهای درشتش بهشکلی اغراقآمیز بههم وصل کرده بودند. فک مورگان که پوشیده در ریشی سیاه و بیریخت بود، آنقدر بدحالت بود که بیشتر به یک فندقشکن خراب شباهت داشت. قطعات زندگیاش هم مانند اعضای بدنش پارهپاره و نامربوط بودند. همسرش تقریبا هیچیک از دوستانِ او را نمیشناخت. فرزاندنش هیچگاه محل کار او را ندیده بودند، چون مادرشان میگفت محل کار او در منطقهی ناامنی است. ماه پیش برای سرگرمی از یک مغازهی سمساری یک بانجوی دستدوم خریده و پس از تعویض سیمهایش آن را تروتمیز کرده بود و ناگهان در سن چهل و دو سالگی تصمیم گرفته بود وارد دنیای موسیقی شود؛ اما این کار هیچ شباهتی به سرگرمیِ این ماهش نداشت: این ماه ناگهان مصمم شده بود کتابهای علمیتخیلی بنویسد و مشهور و ثروتمند شود. داشت دربارهی مرگ زمین مینوشت ...
خانوم ربکا داوویچ
آن تایلر در «وقتی بزرگ بودیم» روایتگر بخشی از زندگی ربکا داوویچ میشود. راوی مادربزرگ پنجاه و سهای است که ناگهان در مییابد «آدم دیگری شده است.» ربکا در جوانی دانشجوی مستعد رشته تاریخ بوده، اما پس از ازدواج تحصیلات دانشگاهی و دلمشغولیتهای جوانی را رها میکند تا در کنار مردی که بیش از یک دهه از او بزرگتر است و از همسر سابق خود سه دختر دارد، به سعادت و خوشبختی دست یابد.
این رمان با ورود به حیطهي روانشناسی اجتماعی و فردی، تصویری واضح و شفاف از دلمشغولیتها و ذهنیات فردی را ارائه میکند که در سراشیبی عمر بار دیگر برای دستیابی به آمال و آرزوهای خود دست به تلاشی بیهوده میزند و اگرچه در این راه شکست میخورد، اما موفق میشود فردیت واقعی خود را شکل بدهد.
شروع رمان:
روزی روزگاری زنی بود که متوجه شد آدم دیگری شده است.
آن موقع او مادربزرگ پنجاهوسه سالهای بود با چهرهای مهربان و صمیمی که وقتی میخندید، روی گونههایش گودی میافتاد. موهای خشک و کوتاه زیبایش را درست از وسط سر فرق باز میکرد و به صورت دو بال دو طرف صورتش میریخت. کنار چشمهایش چینوچروک لبخند به وجود آمده بود. لباسهای گلوگشاد رنگیاش به شکل زنندهای او را شبیه زنهای کارتنخواب میکرد.
ممکن است بگویید چنین ظاهری به او وقار میداد. شاید اکثر آدمهای همسن و سال او میگفتند برای ایجاد تغییر در زندگی دیگر خیلی دیر شده است. شاید میگفتند برای ایجاد تغییر در زندگی دیگر خیلی دیر شده است. شاید میگفتند که دیگر آب از سرشان گذشته و فایدهای ندارد، حالا که دیگر خیلی دیر شده، سعی کنند اوضاع را تغییر بدهند.
ربکا هم به این مسائل فکر میکرد اما اعتقادی به دیر بودن نداشت.
...
|
|
|
آدرس این صفحه:
http://www.afrazbook.com/tabId-6-n-269.aspx