وبلاگ روزنوشتهاي سودارو: مروري بر مجموعه داستانكوتاه «پَپَر و گلهاي كاغذي» نوشتهي مسعود ميناوي
(21/2/1390)
پَپَر و گلهای کاغذی
مسعود میناوی
داستان امروز ایران – جلد 32
تهران: نشر افراز
چاپ اول: بهار 1390
120 صفحه
1100 نسخه
3200 تومان
اول – کلیت دفتر داستانی مسعود میناوی بهکنار، مقدمهی دردناک مرحوم محمد ایوبی بر ابتدای مجموعه خود به تنهایی کافی بود تا کتاب «پَپَر و گلهای کاغذی» را تبدیل به اثری بکند که خواندن آن ارزشمند میبود. با این وجود، ده داستان کوتاهی که از مرحوم میناوی در کتاب آمده است، هر کدام میتوانند چشمان خواننده را مبهوت زیبایی و نبوغ خود بر جای خویش باقی بگذارند و در پایان کتاب، خواننده همان سوالی را بپرسد که مرحوم ایوبی پرسیده بود، چرا میبایست داستانهای چنین شخصیتی بعد از مرگ او در قالب کتاب منتشر بشوند؟ چرا باید نویسندهای این چنین برجسته، بمیرد و کتاب خودش را نبیند؟
دوم – مسعود میناوی چهارچوب داستان را میداند. او خوب خوانده و بسیار نوشته و از دل نوشتههایش، این گلچین کمبرگ، دلپذیر به چشم میرسند. او قلمی حیرتانگیز دارد. نوشتههایش فضاسازیهای دلنوازی میکنند که راحت تصویر را مقابل چشمان خواننده شکل میدهند و او شگفتانگیز شخصیتپردازی میکند. داستان را میخوانی و نور و صدا و تصویر توی ذهنات را پر میکند. همهچیز آنقدر گرم، قوی و دوستداشتنی است که میتوانی حتا داستان را لمس بکنی. شخصیتها را تماشا بکنی که حرف میزنند. میتوانی در عمق داستان غرق بشوی.
سوم – جنوب ایران، یعنی در حقیقت جنوب غربی کشور، محدودهای است که میناوی برای خلق داستانهایش استفاده میکند. او میان مردمان عادی این خطه از کشورمان میگردد، همانگونه که ایوبی در مقدمهی کتاب هم عنوان کرده، با آنها زندگی میکند، همراهشان سوار لنج میشود تا با پدیدهای به نام قاچاق آشنا بشود. مثل خودشان لباس میپوشد و رفتار میکند. اما او نه قاچاقچی است و نه هیچکدام از انگهایی که در طول زندگانی او زدند، نسبتی با واقعیت وجودی او پیدا میکند. او صرفا یک نویسندهی حرفهای است و کار خودش را حرفهای دنبال میکند. او حرفهای مینویسد و نتیجهی کارش نیز حرفهای است.
چهارم – داستانهای میناوی در فضا و فرهنگ جنوب جاری هستند. نه تنها آفتابی حضوری دائمی در داستانها دارد، بلکه شخصیتها هم گرم، خونگرم و زنده حضور مییابند. میناوی دلمشغول مسالهی فقر، استثمار بیگانه و نیاز انسان به آزادی است. او برپایهی همین اصول، قلم بهدست میگیرد و مینویسد. ادعایی ندارد، دنبال مدال و جایزه و دیده شدن نیست. او فقط نیازهای مردمانی را مینویسد که در کنار آنها بزرگ شده، با آنها زندگی کرده و از طریق نوشتن، میتواند کشورش، مردماش و خودش را زنده نگه بدارد.
شروع داستان «پس از توفان»:
در برابرشان، تا آنجا که چشم میدید و پس از آن که نمیدید، شنزار، گسترده، مواج و مهاجم، خوابیده بود. انتهایش را نمیدیدی، اما ابهتش را حس میکردی. هیولای زندهی خفتهای را که اگر سر بردارد، اگر دم گرمش را بدمد، اگر هجوم بیاورد، همهچیز را در بر میگیرد و نابود میکند. دو شبانهروز راهپیمایی طولانی و خستهکننده زیر هُرم گرمای سوزندهی شنزار کلافهشان کرده بود. زیر کولهپشتیها خم شده و غبارآلود و تشنه بودند و عرق میریختند. اگر از کنارهی افق نگاه میکردی، آنها را انگار لکههای سیاه ناهمگونی در پهنهی بیابان میدیدی که میخزیدند.
...
|
|
|
آدرس این صفحه:
http://www.afrazbook.com/tabId-6-n-329.aspx