جهانكتاب: نگاهی به مجموعه داستان (در ماهی می میریم) نوشتعه سعید شریفی - زری نعیمی
(8/3/1390)
«در ماهی میمیریم»
سعید شریفی
تهران: نشر افراز، 1389.
136 صفحه
3300 تومان
«اگر دلمان خواست میرقصیم اگر نخواست نمیرقصیم. بههرحال میتوانیم. لباسهای مجلسی تنمان است و به سر و صورتمان صفا دادهایم. سفرهی مهمانی هم که پهن است. گوشتْ تازه است و از خونِ گرم بخار بلند میشود و ما البته خستهایم. خیلی خستهایم. باید هم باشیم بعد از انداختن آنهمه سنگ... میلمان کشیده ازش بپرسیم چی شد سنگ انداخت. آن هم اولین سنگ؟» «تا سنگ انداخت نه همهی ما، بلکه عدهای از ماها سنگهای بعدی را انداختند سمت جوانک... همینطور همهی ما خم و راست میشدیم و سنگ برمیداشتیم میانداختیم و پرهسنگها میان عرق کف دستهامان میچرخید از دستمان رها میشد شتاب میگرفت میرفت کوبیده میشد به صورتاش یا شانهاش یا بازوهاش، تکهای گوشت یا پوست میکند پاره میکرد با خود میبُرد و سرخ و خونی گوشهای میافتاد. سرخی تیرهی خون میان چشمان ما برق میزد، حریص میشدیم سنگهای بعدی را دیوانهوار میانداختیم سمت او.»
«بساط سنگ و کرکس» داستان شگفتانگیزی است که در آخرهای این مجموعه چنگ میاندازد به ذهن، مثل کرکسهایش. بساطی ساخته تکاندهنده از هجوم کرکسها و خون و سنگها و پارهپارهشدن تنها که میپیچند از درد و خون به خود. کرکسهایی که روی جنازههای پارهپارهشده و خونین میرقصند و اَخ و تفهایی را که در ته گلویشان بدجور چسبیده بیرون میاندازند و جشن پُرشکوه خود را روی جنازهها برپا میدارند وقتی پنجههایشان در تن دخترک فرو میرود.
مجموعهای است شگفتانگیز اما دشوار و پیچیده. ممکن است تاب و توان اینهمه پیچ و تاب را نداشته باشیم. پیچ و تابی که زاییدهی وضعیت و موقعیت و ماجراهایی است که نویسنده روی آن متمرکز شده است. پیچیدگی به سادهترین خبرهای روزمرهی زندگی ابعاد جدیدی میدهد، و آنها را از سطح ذهن، به اعماق داناییهای ذهنیمان میبرد.
داستان اول، «همین یک بار»، ظاهری ساده دارد. زنی است که از عروسیرفتن حالش بههم میخورد. مرد (همسرش) همیشه بهخاطر او به این جشنها نرفته، حالا میخواهد و اصرار دارد که او را ببرد. شیوهی اجرای این گفتوگو و پایان بهشدت سادهی آن، سادگی ظاهریاش را میگیرد و ذهن را با خود و با داستان درگیر میکند. زیاد دلخوش نباشید. همین یک بار است که میتوانید تا حدی آن هم در ظاهر، طعم سادگی را بچشید. در داستان «تحصیل عسل» راه دشوار داستان شروع میشود. راوی تکگویی که دارد خودش را و زندگیاش را برای رانندهای که او را به جایی میبرد، تشریح میکند. ظاهراً ساده است اما مفهوم بههمراه طنز خاص زبان راوی، خود را پنهان میکند. داستان «رعنای رؤیا» از آن داستانهایی است که در این اوضاع و احوالِ مشوّش داستانی، بهندرت میتوان پیدایش کرد. و باید گفت به دست آوردن مجموعههایی نظیر در ماهی میمیریم جزو حوادث کمیاب روز و روزگار ما هستند. باید با خواندن دقیق و چندبارهی آن قدرش را شناخت. راوی در این داستان، کودک/دختری است که هرگز متولد نشده؛ او راوی عشق پدر و مادرش است، پدر و مادری که هرگز با هم ازدواج نمیکنند و پدر و مادر نمیشوند. «من هرگز متولد نمیشوم. چون قبل از اینکه مردی که میشد بعدها پدر صدایش کنم با زنی حرف بزند که میشد مادرم باشد، زن میرود و بعدها هرگز پدرم پیدایش نمیشود. شاید هم هرگز دنبالش نمیرود.» در این داستان وقتی از پیچ دشواری روایت و پیچیدگیهای آن میگذری، به هیچ و تکرار نمیرسی. لایهلایه همراه با حرکت تدریجی داستان، ذهن با شناختهای تازه درگیر میشود و شریک موقعیتهای دشواری که برای اولین بار اینگونه آنها را درک میکند. «رعنای رؤیا» داستانی عاشقانه است، اما بهطریقی خاص و منحصر به خودش. اوج احساس و عاطفه را از حالت متافیزیکی و زیباییشناختی شاعرانهی آن به واقعیتهای روزمره و دمدستی زمینی گره میزند. در روایت باشکوه عشق در زیر باران و فرو رفتن راوی در خلسهای بیپایان، ناگهان راوی سر از دستشویی درمیآورد و آرامشی که از تخلیهی خود به آن میرسد، در اوج همان خلسه. راوی به خودش نگاه میکند، به آنهمه خلسه و رخوت شاعرانه و حالا اینهمه فشار و خالیشدن از کثافت تا با خودش بگوید...
در برخی لحظات در داستان، گفتار و ادراک راوی از عشق، به روایتهای مصطفی مستور از عشق نزدیک میشود. آنجا که به لباسها، به کفشها، به خانه، به هوایی که معشوقهاش تنفس میکند و به همین دستبندی که او به مچاش انداخته حسودیاش میشود. اما خیلی زود مسیر عشقاش را از مستور جدا میکند و عمیقترین و شاعرانهترین احساساتاش را به بوی گندی که از رختخواب زن بیمار و رو به مرگی که زمانی معشوق او بوده، پیوند میزند و به چروکهای صورت او.
بعد از این داستان محکم و عمیق، میرسی به داستان «او». پیچیدهتر از داستانهای قبلی، شبیه کابوس و توهم و واقعیت. «او» کابوس هولناکی است که هیچگاه از ذهن «او» دور نشده. راویها درهماند. نوشتههایی خطخورده و تکهپاره و تغییریافته از آنِ راوی که راوی دیگری آن را میخواند و نقل میکند. از جنازهی دختری میگوید در بیابانی داغ که راوی و دیگران دور او حلقه زدهاند و در نهایت هر کدام تکهای از او را و تکهای از لباسش را برمیدارند. یکی از انگشتهای دختر، سهم راوی در راوی است که امروز بچههایش دارند با آن انگشتِ سیاهشده بازی میکنند.
هیچکدام از داستانها و هیچکدام از اجزاء نه در روایت و نه در زبان، تکرار هم نیستند. هر کدام بنابر موقعیت خاص روایتی، تغییر میکنند و خواننده را به عمق داستان میبرند و میگذارند تا داستان در ذهن رخنه کند و جایی برای خودش دست و پا کند. جایی ماندگار. به نویسندهاش بهخاطر آفرینش این جهان تازه، چندپهلو، عمیق و ماندگار باید تبریک گفت. و چهقدر خوب است که برخی کتابها در انبوه آنچه میخوانی میتوانند تو را به «شناخت» برسانند.
زری نعیمی
جهان کتاب
سال پانزدهم شمارهی 10 ـ 12 دی و اسفند 1389، صفحات 69 ـ 70
|
|
|
آدرس این صفحه:
http://www.afrazbook.com/tabId-6-n-369.aspx