وبلاگ آرمان: مروري بر مجموعه داستان كوتاه «شيفت شب»
(28/3/1390)
|
معرفی: عنوان: شیفت شب نویسنده: غلامرضا معصومی ناشر: نشر افراز نوبت چاپ: چاپ دوم-1389 92 صفحه – 2500 تومان افسوس از آغازی که ادامه نیافت نمی دانم شما چه انتظاری از یک مجموعه داستان دارید، اما من یک توقع بی دلیل دارم که سبب می شود همواره به دنبال هسته ای مشترک در داستان های یک مجموعه بگردم. این هسته می تواند یک زاویه نگاه، درون مایه داستان ها و یا حتی سبک و نگارش روایت باشد. «بی دلیل» را از این جهت می گویم که هنوز هیچ قاعده و قانونی در این مورد ندیده ام و گمان هم نمی کنم وجود داشته باشد، با این حال اگر شما هم چنین انتظاری از یک مجموعه داستان داشته باشید باید بگویم «شیفت شب» آن را برآورده نخواهد ساخت. مجموعه از 12 داستان کوتاه تشکیل شده است که اتفاقا سه داستان نخست آن به توقع پیوستگی و یکنواختی کل کتاب دامن می زند. «سرباز فراری»، «چرخ و فلک» و «شیپور حمله» سه داستان با محوری خدمت سربازی هستند که حتی می توان شخصیت نخست و راوی آن ها را یک نفر فرض کرد. این سه داستان نه تنها از درون مایه، که حتی از سبک روایی یکسانی نیز برخوردار هستند. نویسنده در چهارچوب فضای خدمت سربازی، به سه عارضه اجتماعی می پردازد و نوید این را می دهد که مجموعه ای انتقادی-اجتماعی را پدید آورده باشد. هر سه موضوع از نگاه من ظریف و زیرکانه انتخاب شده اند و زبان ساده و خطی روایت کمک کرده است تا درون مایه بیش از متن مورد توجه قرار گیرد. با این حال در داستان چهارم و با غیرمنتظره ترین شیوه ممکن این روند تغییر می کند. «اشک مو» از هر نظر وصله ناجور مجموعه «شیفت شب» است. نه سبک نگارش، نه زبان روایت و نه درون مایه آن هیچ تناسبی با دیگر داستان ها ندارد. تنها می توان آن را از زاویه شکست زمان و عقب-جلو رفتن های مداوم تا حدودی شبیه داستان های هشتم (لکه خون) و نهم (پرده دوم زندگی) قلمداد کرد. از اینجا به بعد باز هم می توان مجموعه های مشابهی در دل این مجموعه داستان پیدا کرد. برای مثال سه داستان دیگر («برای رفتن به گردش روز بدی است»، «فصل عروسی» و «شیفت شب») به موضوع خیانت می پردازند. هر سه از زبان ساده ای برای روایت استفاده می کنند اما هیچ کدام علاقه ای به عمیق شدن در این موضوع و ریشه های آن ندارند. داستان های هشتم و نهم هم به دنیایی کاملا متفاوت از دیگر داستان های مجموعه تعلق دارند. جایی که اصلا مرز میان داستانی واقع گرا و خطی با موهوماتی هزل گونه شکسته می شود، ذهن خواننده را به دوار می اندازد و گویی از پس یک خواب آشفته به ترکیبی از موضوع قتل، همسرکشی و خیانت می پردازد. در دو داستان پایانی مجموعه نیز بار دیگر فضا آرام می گیرد و موضوع ناکامی های عشقی دست مایه داستان می شود. اگر بخواهیم این مجموعه را اینقدر به صورت پیوسته نگاه نکنیم و داستان هایش را تک تک مورد توجه قرار دهیم، من سه داستان نخست را بسیار می پسندم. بدون اغراق باید بگویم پس از خواندن این سه داستان ابتدایی، دچار این هیجان شدن که با یک مجموعه بسیار خوب مواجه هستم. داستان ها بسیار ساده هستند و راز برجستگی آن ها هم در همین سادگی نهفته است. به ویژه که به سراغ موضوعاتی رفته اند که متاسفانه این روزها کمتر بدان ها توجه می شود. اما باقی داستان ها هیچ کدام نظر من را جلب نکردند. فقط می توانم بگویم داستان هفتم با عنوان «گردش کار» به صورت شخصی برای جالب بود که احتمالا ناشی از علاقه من به مسئله کردستان و درد و رنجی است که مردم این منطقه تحمل می کنند. شیوه نگارش این داستان، به مانند نام آن بر پایه گزارش های رسمی از یک پرونده قضایی بنا شده، اما به باورم نویسنده نتوانسته است در این سبک موفقیت خاصی کسب کند. نمونه اعلای چنین داستان هایی را می توان در مجموعه «برف و سمفونی ابری» پیدا کرد که در آنجا «» تا به انتها به شیوه روایت از زبان گزارش ها پایبند باقی مانده و یک داستان جذاب و حتی کم نظیر نوشته است. در نهایت اینکه من همچنان در این افسوس باقی می مانم که چرا نویسنده طرح سه داستان نخستین خود را تا به انتها دنبال نکرده است. با این حال همچنان گمان می کنم همان سه داستان نخستین کافی است تا این مجموعه ارزش یک بار خوانده شدن را پیدا کند. آنچه در زیر می آید بریده ای از داستان «چرخ و فلک» است: ... گفتم: «این دخترک سراغ مادرش رو ازم میگرفت» . مهدی با چین دو طرف لبها به صورتم لبخند زد: «تو چی بهش گفتی؟ » «هیچی ... من از کجا بدونم.» کتابش را بست: «خب، باید میگفتی بره اون گوشه پاگرد و در اتاق اون پسرهی شمالی رو بزنه» . بعد گفت: «البته خودش میدونه» . «که مادرش اون جاست» ! «خب آره» . و این بار لبخند نبود، بلکه خنده مکیفی بود که خطوط دور لب هایش را گود انداخته بود. بعد بلند شد و کتاب را بین کتابهای کتاب خانه سراند. «اگه هستی بگم غروب یه سری بزنه. تعریفی نیست، ولی خب ...» . دوباره همان صدا از بیرون بلند شد. مرده را بعد از طواف دادن دور امام زاده، بر میگرداندند که خاکاشکنند. گفتم: «یعنی الآن مادرش تو اتاق اون پسره است!» «خب اگه دختره توی راه پله هاست لابد اون جاست» . خیره میشوم به دود سفید سیگاری که مهدی روشن کرده است. ... (ص23) ...
|
|
|
آدرس این صفحه:
http://www.afrazbook.com/tabId-6-n-409.aspx