کاربر مهمان خوش آمدید
30 اردیبهشت 1391

         


    
 

 
  سبد خرید  0 عدد   جست و جوی پیشرفته     تماس با ما   درباره ما   راهنمای خرید   اخبار   صفحهﻯ اصلی
تهران امروز: گفت و گو با آراز بارسقیان درباره نمایشنامه «چرخه کنتاکی» (29/8/1390)



چرخه كنتاكي در مصاحبه با آراز بارسقيان

زمين خون




 



سيدمصطفي رضيئي



تهران‌امروز







آراز بارسقيان، نويسنده، منتقد سينمايي و روزنامه‌نگار، چندين سالي است كه به ترجمه نيز مشغول است و در اين زمينه، بيشتر به ترجمه فيلمنامه و نمايشنامه متمركز گشته.تابستان امسال، جديدترين ترجمه او، «چرخه كنتاكي» نوشته رابرت شنِكن منتشر شد. به جز جوايز ارزنده‌اي كه اين اثر كسب كرده است (پولتيزر، جايزه منتقدان لس‌انجلس، درامادرسك،‌ نامزدي توني) اين نمايشنامه از حجيم‌ترين آثار معاصر جهان تئاتر نيز هست: نُه پرده كوتاه دارد و متن فارسي آن 352 صفحه است. در اين نمايش، زندگي سه خانواده در بازه زماني دويست ساله، در كنتاكي آمريكا دنبال مي‌شود. نمايشنامه را محسن صلاحي‌راد ويراستاري كرده و نشر افراز، آن را در تابستان امسال به بازار كتاب عرضه كرده است.







نمايشنامه و فيلمنامه، بازار محدود خودش را دارد. چرا آراز بارسقيان،‌ خودش را به‌نوعي وقف اين دو ژانر كرده است؟



اين سوال، جوابي بسيار طولاني در دلِ خود دارد. يعني يك ماجراي پيچيده و يك فرآيند است كه بهتر است واردش نشوم. الان ديگر شكل شخصي‌اي به خودش گرفته. ولي هر وقت مي‌خواهم دليل ترجمه نمايشنامه بياورم، مي‌گويم به خاطر علاقه شديدم به تئاتر و همكاري مستمر در تئاتر دانشجويي (بين سال‌هاي 82 تا 84) در ابتدا دوست داشتم نمايشنامه‌نويس بشوم، اما احساس مي‌كردم آماده نيستم و لازم دارم كه خودم را با ترجمه متن سرگرم كنم تا از دلشان درس ياد بگيرم. اين كار را كردم و البته عوض نوشتن نمايشنامه‌، به داستان‌نويسي كشيده شدم. در كنارش به‌خاطر علاقه زيادم به سينما و تئاتر اين حرفه را به صورت جدي دنبال كردم. البته خوب مي‌دانم كه بازار محدود دارد، اما انتخابم را آگاهانه انجام داده‌ام، چون به اين رشته‌ علاقه شديدي دارم.



شما انتخاب‌هاي عجيبي مي‌كنيد. «چرخه كنتاكي» يكي از اين انتخاب‌هاست. حجم نمايشنامه، خيره‌كننده زياد است و در‌عين‌حال، شخصيت‌هاي متعدد و ارجاع‌هاي درون متني گسترده به فرهنگ آمريكايي و مذهب مسيحيت، جملات كتاب را از خود پر ساخته‌اند. چه شد اين نمايشنامه را براي ترجمه انتخاب كرديد؟



خُب سعي مي‌كنم عموما سراغ كاري بروم كه تا قبل از اين كمتر كسي بهش توجه كرده باشد. انتخاب اولين ترجمه‌ام هم بر همين اساس بود. متني از تنسي ويليامز كه كمتر كسي از آن خبر داشت: يك اقتباس از مرغ دريايي چخوف. اين را ياد گرفتم كه وقتي مي‌خواهي ترجمه كني، بهتر است سراغ كاري بروي كه كمتر كسي يادي ازش كرده. البته هميشه هم خوش‌شانسي نمي‌آوري. هميشه يكي ديگر هم هست كه به متني كه ترجمه‌اي كرده‌اي نيم نگاهي داشته، گاهي هم مي‌بيني دو ترجمه از يك متن انجام شده. البته اين اتفاق بيشتر در ادبيات مي‌افتد. «چرخه كنتاكي» براساس همين نگاه انتخاب شد، يعني براساس اينكه نه تنها در ايران،‌ بلكه در خود آمريكا هم متن تا حد زيادي عقب نگاه داشته شده، چون به نظرم مي‌آيد دارد خيلي مستقيم و محكم با تاريخ كشور مواجه مي‌شود و نقد خوب و تا حد زيادي واقع بينانه‌اي روي كشورش دارد.



رابرت شنِكن، تقريبا به اسطوره‌شكني مشغول است. او چارچوب‌هاي ذهني و فرهنگي آمريكايي را جلوي چشم تماشاگر اين سرزمين، خُرد مي‌كند. قطعا نمايشي جالب براي فرهنگ آمريكاي شمالي است. اما شما، چه ارتباط‌هايي بين اين نمايش و خواننده فارسي مي‌بينيد؟



به نظرم كمي بايد فراتر از تاريخ كشوري خاص برويم. مسلما سير تاريخي هر كشوري با كشور ديگر متفاوت است،‌ اما هميشه عوامل مشتركي هم وجود دارد؛ به زبان ديگر هر جا كه پاي انسان و عواطف انساني پيش بيايد، مكان فرق چنداني ندارد، يعني اگر قرار است زميني را غرق در خون بكنيم، آمريكاي شمالي و جنوبي يا اروپا ديگر فرق ندارد. بدي‌هاي انساني، رفتار زشت و به دور از اخلاق هميشه و هميشه جاي نقد دارد. مثلا در همين متن، اگر از ارجاعاتش بگذريم به چه مي‌رسيم؟ آدم‌هايي كه مدام سعي دارند جاي همديگر را پر كنند، ديگري را نفي كنند و با مرگ يكي، عاقبت خود را بخرند. زمين آرام را نابود كنند. حالا نه فقط براي يك خواننده فارسي زبان، بلكه براي هر خواننده يا در اين مورد بگويم «بيننده» هم مي‌تواند نكات مشتركي داشته باشد. تا وقتي كه به تاريخ و درس‌هاي مشتركي كه از آن مي‌گيريم علاقه داشته باشيم، اين نمايش هم جذاب است.



حرص، آز و خون، هويت‌هايي هستند كه شنِكن به شخصيت‌هاي نمايش خود مي‌دهد. او حرص را تبديل به يكي از واقعيت‌هاي جامعه آمريكايي مي‌كند و به قول شما، «زمين» را تبديل به يك شخصيت درون نمايش كرده است. به‌نظرتان شنِكن راه را به افراط نرفته؟ آيا حقيقت تاريخي آمريكا، اين‌قدر تيره و خونين است؟



افراط؟ ما آنجا نبوديم كه بدانيم واقعا دارد چه اتفاقي مي‌افتد، اما شايد بشود گفت كه اغراق چرا. چون در كار نمايش شما با واقعيت‌ها نيست كه سر و كار داريد، واقعيت فقط پس‌زمينه شماست، اغراق در آن واقعيت است كه به كار شما سر و شكل مي‌دهد. اين كاري است كه شنكن به خوبي انجام مي‌دهد و گمان مي‌كنم براي نمايشنامه‌نويس‌هاي ما درس‌هاي فراواني داشته باشد. نگاه دقيق و عميق به تاريخ كشورش، نكته‌اي است كه از كمتر نمايشنامه‌نويسي بر مي‌آيد و او در اين راه به نظرم موفق بوده. يك نكته هم درباره «زمين» بگويم؛ به شخصه احساس مي‌كنيم كره زمين (همين پوسته‌اي كه هر روز رويش راه مي‌رويم) مدت زمان زيادي است كه دارد رنج مي‌برد و سعي مي‌كند خودش را بازسازي و ترميم كند. در اين صد ساله اخير شتاب اين رنج چندين و چند برابر شده. نكته‌اي كه نمي‌دانم شنكن چقدر خودآگاهانه يا ناخودآگاهانه بهش دقت كرده، اما برآيندش براي من اين بود كه تا امروز نمايشنامه‌اي نديده بودم كه بتواند اين تخيل را در ذهن ما ايجاد كند كه داريم چه بلايي سر اين زمين مي‌آوريم. منابعش را بي‌رويه استفاده مي‌كنيم، كره خاكي‌مان، به بياني درخت زندگي‌مان را داريم به كدام سمت و سو مي‌كشنايم؟ اين يكي از نكات بسيار درخشان متن است و مي‌شود مطمئن بود كه هر حقيقتي در اين بستر تلخ است. در ضمن اينكه باور دارم حقيقت هميشه تلخ است، حتي تلخ‌تر از اين چيزي كه در نمايش مي‌بينيم.



كتاب از اسطوره‌ها لبريز است. مثلا داستان خونين بودن زمين‌هاي كنتاكي و اينكه سرخ‌پوست‌ها در اين زمين‌ها اقامت نمي‌كردند و فقط براي شكار از آن استفاده مي‌كردند. در عين حال، كتاب نسل‌هاي مختلفي را جلوي چشم خواننده مي‌گذارد. حجم كتاب، اسطوره‌ها و فرهنگ عميقا آمريكايي كتاب را مانعي جلوي چشم خواننده خودتان نمي‌بينيد؟



فكر مي‌كنم بايد به اين نگاه كنيم كه از خواننده چه مي‌خواهيم؟ خواننده مي‌داند قرار است يك كار غيرايراني بخواند، پس ذهن خودش را، ذهني كه سال‌هاست براي همين كار تربيت شده، آماده مواجهه با يك اثر غربي مي‌كند و هر كاري كه ما بكنيم، باز نمي‌توانيم اين فاصله را بين متن و خواننده از بين ببريم. اما احساس مي‌كنم در اين نمايش مي‌تواند يك كاركرد غير هم داشته باشد. كاركردش هم عبارت است از اينكه خواننده آنقدر ارجاع مي‌بيند كه به نظرم بعد از مدتي ديگر متوجه‌اش نمي‌شود، ديگر دقت نمي‌كند كه اين مكان كجاست، بلكه اهميت خود مكان و روابط است كه مهم مي‌شود. اين تمام چيزي است كه نمايشنامه را سر پا نگاه مي‌دارد.



هستند مترجماني كه با ويراستار كنار نمي‌آيند اما شما همكاري كاملي با ويراستار خود داشتيد. آيا هميشه با مسئله ويراستار به اين راحتي كنار مي‌آييد يا اين بار يك استثنا بوده است؟



فكر مي‌كنم همه چيز به يك درك دو طرفه برمي‌گردد. تا هر وقت كه سعي كني به طرف مقابلت نگويي من بيشتر از تو بلدم (حتي اگر هم بلد باشي) مي‌تواني به تعامل برسي. درست مثل تمام جوانب زندگي،‌ همه چيز يك تعامل و همفكري است، فقط تا وقتي كه كسي نخواهد به تو نگاه از بالا داشته باشد. جز تجربه اولم در زمينه ويرايش، (با يك خانم ويراستاري بود كه بزرگ‌ترين كمكش بهم اين بود كه بفهمم نبايد باهاش كار كنم) ساير تجربياتم برايم سازنده و آموزنده بودند. اين كار هم تجربه بسيار دلنشيني بود. آنقدر دلنشين كه شب‌هاي گرم تابستان را با ويراستار به جان مي‌خريديم و تا صبح با هم كار مي‌كرديم.



منتظر انتشار چه كارهايي از آراز بارسقيان باشيم؟



واقعا ايده‌آلم اين است كه سالي حداقل سه نمايشنامه يا فيلمنامه روانه بازار كنم و هر از‌گاهي يك كتاب تئوري يا مصاحبه هم قاطيش كنم اما واقعيت اين است كه بايد زندگي كرد و متاسفانه با شرايط الان كمي گذران زندگي از اين راه سخت شده. به خودت مي‌تواني اعتماد كني، اما به محيط اطراف نه. بايد خيلي دست به عصا و مراقب راه بري و مدام از خودت بپرسي كه آيا اين كاري كه ترجمه كرده‌اي مي‌تواند به مقصد برسد يا نه؟ در كنار تمام اين‌ها من نويسنده هم هستم و يك وظيفه خيلي سنگين‌تر به‌نام نويسندگي به‌عهده‌ام است. آن هم وقتم را مي‌گيرد اما با تمام اين مسائل اميدوارم امسال يكي دو كار تازه داشته باشم تا بتوانم براي سال آينده خودم را پرانرژي نگاه دارم.

 



آدرس این صفحه: http://www.afrazbook.com/tabId-6-n-648.aspx


صفحه اصلی | اخبار | راهنمای خرید | تماس با ما | درباره ما
تمامی حقوق این سایت متعلق به است.
 اجرا و پشتیبانی NikaIT