اسدالله امرایی: هفتم آذر سالروز درگذشت شاعریست که شعرهایش علاوهبر روشنفکران و دانشجویان به خیابان هم راه یافت، حمید مصدق. مصدق را از نسل دوم شاعران نیمایی میدانند و از شاعران شاخص این نسل است.
نخستین شعر منتشرشده مصدق منظومه درفش کاویان است که در سال ۱۳۴۰ منتشر شد و در همان سال توقیف شد و پس از آن دیگر اجازه چاپ نیافت تا سال ۱۳۵۷. آبی، خاکستری، سیاه، در رهگذار بار، از جداییها از دیگر آثار اوست. «شوق باز آمدن سوی توام هست، اما،/ تلخی سرد کدورت در تو،/ پای پوینده راهم بسته،/ ابر خاکستری بیباران،/ راه بر مرغ نگاهم بسته/ وای، باران؛/ باران/ شیشه پنجره را باران شست/ از دل من اما،/ چه کسی نقش تو را خواهد شست؟» بیتردید تا زبان فارسی هست شعر او هم خواهد ماند و نقشش را باران که سهل است سیل هم از دل ما نخواهد شست.
پس از چند سال انتظار مجموعه شعر «آمفیتئاتر» از سرودههای بنفشه حجازی در نشر فرهنگ ایلیا منتشر شد. حجازی ازجمله محققان و نویسندگان و شاعرانیست که در اغلب زمینههای ادبی طبعآزمایی کرده. آمفیتئاتر شعرهایی در قالب سپید و با رویکردهای اجتماعی و زنانه و عاشقانه است. «به عقب برگشتم/ از کادر خارج شده بودی/ باز هم برگشتم/ رفته بودی/ میدان شهر بود و پاشنههای من/ به برداشت جدید من نرسیدی/ موسیقی متن هم که همین گامهای من بود.» رمان ایمپالای سرخ از این نویسنده در انتشارات افراز به چاپ رسیده که با استقبال خوانندگان روبهرو شد. اعترافات یک عکاس، بیسکویت نیمخورده و کلی تحقیق منتشرشده در زمینه وضعیت زنان از عصر صفوی تا امروز. آخرین مجموعه شعری که پیش از این از او به چاپ رسید «اعتراف میکنم» نام داشت که در نشر همراه منتشر شد.
حالا که بحث اعتراف شد «کتاب بینام اعترافات» را هم داوود غفارزادگان نوشته. ناشرش نشر افراز است. «پدرم هرچه یک عمر هتک خود را پاره کرد مادرم هیچوقت آرمانها و نوشتههایش را بهرسمیت نشناخت...» روزی روزگاری که صدام عفلقی موشک به تهران میزد و بمب به شهرها میانداخت و مردم میگفتند موشک جواب موشک، یه پسری بود تو فلان شهر که بیست و چند سالش بود و از دار دنیا فقط یه ننه داشت که ۴۰ سالش بود و شوهر این زن ۴۰ ساله یکی دو سالی بود که مرده بود و از این شوهره یه خونه کوچیک رسیده بود، پونصد ششصد صفحه دستنویس و یه خودنویس Made in Germany فرد اعلا. و توی بیابانها جنگ بود و توی آسمان جنگ بود و توی خیابانها شلوغی بود و پسره از شلوغی میترسید، نشسته بود توی خانه و همان پونصد ششصد صفحه را دوباره شروع کرده بود به نوشتن.
و پسره به هر چی دست میزد دستهاش میماند توی دست...
و پدره هر چه یک عمر هتکش را پاره کرده بود زنه باورش نکرده بود...
یه روز این مادره به این پسره گفت یاالله میخوام شوور کنم و رفت شوور کرد و پسره که با غربیل رفته بود دنبال آب آوردن برای عروسی ننه هه شوور مادره را ندید و مادره رفت تو خونه شووره و پسره ماند تو خونه پدره و هی نوشت و نوشت و نوشت و مادره نانش میداد آبش میداد سیگارش میداد و هر وقت خشمش میگرفت نه آبش میداد نه نانش میداد نه سیگارش.
و پسره میرفت سروقت گنج پنهانش.» داوود غفارزادگان از نویسندگان خوب این سالهاست که بسیاری از آثارش در سالهای دوران کودکیاش است.
غفارزادگان بخشی از خاطرات دوران کودکیاش را در فراموشان نوشته است که در شماره جدید مجله داستان همشهری منتشر شده. غفارزادگان گویا در کودکی شبیهخوان بود و در تعزیههایی که در شهر زادگاهش اردبیل اجرا میشد به ایفای نقش میپرداخت. در بخش درباره زندگی به همین مطلب پرداخته است. مجله همشهری داستان به مناسبت این ایام بخشی را به ادبیات محرم اختصاص داده. رضا امیرخانی بلد را نوشته و حبیبه جواهریان هسته اندوه را. اختراع افسانهای آرتور کستلر هم هست چندین سال پیش ظلمت در نیمروز او را ترجمه کرده بودم که انتشارات نقش و نگار منتشر کرد و خوابگردهای او را خشایار دیهیمی ترجمه کرده. از دسترس اطفال دور نگه دارید نوشته دوست فقیدم دیوید فاستر والاس. رویای پدر هشام مطر هم هست که آراز بارسقیان ترجمه کرده. هشام مطر نویسنده لیبیاییست که دو انقلاب او را در مجله مرحوم شهروند امروز ترجمه کرده بودم. در بخش داستان هم سه داستان خارجیست و سه داستان ایرانی. خریدن لنین نوشته میروسلاو پنکوف را امیرمهدی حقیقت ترجمه کرده، پنج داستان دیوید البحاری را علی عبداللهی و هادلی بن لوری را من ترجمه کردهام. مسافرت نوید را آیین نوروزی، عروسک را محمدعلی رکنی و ماهجان را سپینود ناجیان نوشته. «خسته شدم. از کی اینقدر خوار و ذلیل شدم؟ لابد یک وقتی که حواسم پرت بوده مثل همیشه. هر چی فکر میکنم میرسم به شمال، به دریا و ویلای ساری. حتی قبلتر میرسم به ون سفید که همینطور عقب عقب از در پارکینگ که پدر مرحومم بعدها برای خانه ساخته بود، رد میشد و میآمد توی حیاط و آقاباقر صندوقهای میوه و بقچههای رختخواب را پشتش جا میداد. ون مال محسن بود و خودش هم پشت فرمان نشسته بود. ته دلم نمیخواستم بیاید...» این بخشی از ماه جان است نوشته سپینود ناجیان. سپینود ناجیان پیشتر مجموعه داستان «سریرا- سیلویا و دیگران» را در نشر چشمه منتشر کرده بود. همشهری داستان مطالب خواندنی کم ندارد. یک تغییر هم در این شماره بود. از تبلیغ کتاب جلوگیری کردهاند. من البته نمیدانم چه استدلالی پشت این ماجرا خوابیده. ولی خندهدار است که مجله ادبی از تبلیغ کتاب منع شود و در عوض کیف موبایل و دوربین یکچشمی و دوچشمی شکاری ضدضربه و آموزش تلفنی زبان انگلیسی تبلیغ کند. لابد بعدش هم نوبت به آموزش جوجهکشی کلاغ میرسد.
کلاغ مجموعه داستانهای کوتاه فرشته نوبخت است که نشر چشمه منتشر کرده. کلید، بیستویک، صندلها و تهسیگارهای ماتیکی، کوه سنگی، ماهگرفته و راز اسم برخی از داستانهای مجموعه است. از خواندنش پشیمان نمیشوید. «توی همه عکسهای عروسی مامان و بابا هست. موهای فر کوتاه قهوهرنگش، چوب سیگار، دامن ماکسی چارخانه و چشمهایی که از فرط خوشی خمار و نیمهباز، زل زده به دوربین. توی همه عکسها میخندد. گوش که تیز کنم صدای خندهاش را میشنوم که سرخوشانه و تیز از کانال زمان عبور میکند. به قول سارگل، مهری آنقدر در عکسها هست که انگار مامان نیست. انگار هیچکس نیست. حتی میان عکس بزرگی که به دیوار اتاق مامان و بابا وصل است. توی آن عکس گوشه دامن ماکسی چارخانه مهری پیداست و گوشهای از آرنج سفیدش. خودش گفت که با مامان همکلاس بوده. از نه سالگی که همراه عمهاش از تالش به تهران میآید و به خاطر ضعف درسی کنار مامان مینشیند تا به پای شاگردهای دیگر برسد.»