نوشتهی حسین جاوید - وبلاگ کتابلاگ
نوشيدن مه در باغ نارنج
مرتضا کربلاييلو
نشر افراز/ چاپ اول/ ۱۳۸۸
رمان کوتاه «نوشيدن مه در باغ نارنج» کار «مرتضا کربلاييلو» (متولد ۱۳۵۶) است. از اين نويسندهي پرکار پيش از اين آثاري همچون «من مجردم، خانم،» «زني با چکمهي ساقبلند سبز،» «مفيد آقا،» و «روباه و لحظههاي عربي» منتشر شده است.
کربلاييلو مدتي طلبه بوده و تحصيلاتي در زمينهي علوم ديني دارد. اين مساله نمودي بارز در اکثر نوشتههاي او داشته و رمانها و داستانهاي کوتاهاش را به جريان و صدايي تازه در ادبيات ايران بدل کرده است. کربلاييلو دغدغههاي مذهبي و فلسفياش را در قالب داستان ميريزد اما نه به شيوهي ادبيات ديني سفارشي و حکومتي. او رويکردي شخصي و روشنفکرانه به دين دارد که گاه حتا در تعارض با رويکرد غالب و تبليغشونده است. موفقيت باورنکردني «روي ماه خداوند را ببوس» نوشتهي «مصطفا مستور» در اين سالها از پتانسيل بالاي رمانهايي با تمهاي مذهبي براي موفقيت و محبوبيت در ايران نشان داشت اما اين کتاب موفق به جريانسازي نشد و پس از آن آثاري با بنمايههاي مشابه انتشار پيدا نکرد. چاپ مداوم آثار کربلاييلو را ميتوان امکاني تازه براي رشد و معرفي داستانهايي مدرن با تمهاي مذهبي دانست، داستانهايي که معمولن به علت ذهنيت منفي منتقدها هميشه در حاشيه به سر برده و سر از محاق برنياوردهاند.
«نوشيدن مه در باغ نارنج» در يک ظهر تا شب اتفاق ميافتد. «آيتالله علياري» پيرمردي عالم و عارف است که به همراه دخترش «سمانه» در يک کوشک بزرگ در دهي کوچک منزل دارد. شوفاژ کوشک از کار افتاده و آنجا کسي نيست که از عهدهي تعمير آن بربيايد. «مهندس،» پسر آيتالله، يکي از تکنسينهاي شرکتاش را براي تعمير شوفاژ به کوشک ميفرستد. «کريم» با قطار به شهر کوچک ميآيد و بعد در کوشک باشکوه که در ميان درختان زيباي نارنج محصور است مهمان آيتآلله و سمانه ميشود. خرابي شوفاژخانه، که يک مشکل کاملن فنيست، بهانهايست براي درگير شدن کريم با يک ماجراي معنوي و نويسنده به خوبي از عهدهي ساختن اين کنتراست برآمده است. کريم که در هياهوي شهرنشيني گم است با حضور در کوشک آرام و پرتافتادهي آيتالله ـ که نماديست از شخصيت اين مرد عارف ـ فرصتي دوباره مييابد تا دريابد چهقدر درگير زشتيها و پلشتيهاي شهر شده و از جنبههاي معنوي انساني خود غافل مانده است. درواقع، درونمايهي رمان دعوت خواننده به تاملي دوباره دربارهي خود و دين است.
يکي از مهمترين نکاتي که در «نوشيدن مه در باغ نارنج» به چشم ميخورد ارائهي قرائتي نو از ديد دين ـ و بهطور مشخص اسلام ـ نسبت به زن است. «آيتالله» با آن کمالات و اعتقاداتاش رابطهاي آزادمنشانه و به دور از جزمانديشي با سمانه دارد. سمانهي عزيزدردانه بيهيچ محدوديتي در کوشک ميچرخد و با مردان غريبهاي که مهمان پدرش هستند گرم و صميمانه برخورد ميکند. او ميتواند با کريم در زيرزمين تنها بماند و گپ بزند، يا در نيمهشب تاريک و خلوت سراغ کريم برود و او را به کوشک بازگرداند. سمانه حتا چهار سال به تهران آمده و در دانشگاه تحصيل کرده است؛ و همهي اينها در حاليست که او دختريست آيتاللهزاده و با اعتقادات قوي مذهبي. نيز در کتاب بارها جهان به زني زيبا تشبيه ميشود و زن در متن مترادف با لطافت، زيبايي و مهرباني قرار دارد. نويسنده در جايي پا را از اين هم فراتر ميگذارد و با اشارهي مستقيم به نظر يکي از علماي قم دربارهي وزارت زنان، از ديد «آيتالله» نظر او را واپسگرا و غيرعقلاني ميخواند و به تمسخر ميگيرد. کربلاييلو تلاش دارد بگويد دين زنستيز نيست و از قرائتهاي مرتجعانه از دين انتقاد کند.
زبان خاص و پرداختهي «نوشيدن مه در باغ نارنج» يکي ديگر از ويژهگيهاي اين رمان است که نظر خواننده را جلب ميکند. «رولان بارت» در شرح ديدگاههاي «باختين» دربارهي زبان ميگويد: «زباني که ويژهگي زبان بودن خود را نشان ميدهد قابل اعتمادتر از زبانيست که با عوض کردن چهره خود را طبيعي جلوه ميدهد و فرآيند دلالتگري را پنهان ميکند.» زبان «نوشيدن مه در باغ نارنج» زبانيست فخيم با ساختارهاي نو و تشبيهات بديع فراوان. ارکان جمله جا به جا ميشوند، ديالوگها به حرفهاي معمولي که از دهان آدمهاي عادي بيرون ميآيد شباهت ندارد، و نويسنده مدام از توصيفات خاص و تشبيهات آشناييزدا بهره ميبرد؛ مثلن، طنين بوق قطار را با «ايستگاه از بوق قطار چاق شد» نشان ميدهد، آتش گرفتن ذغال را با «چشم سرخ اين ذغال بيدار ميشود،» و برخورد قطرات باران با پنجره را با «نوکزدن باران به شيشه.» شايد بتوان غلوآميز بودن اين زبان را ـ به قول پستمدرنها ـ تلاشي براي کندکردن ريتم خوانش و بالا بردن سطح تعمق و ادراک خواننده و دعوت او به مکث، تامل، و تفکر دانست.
از سوي ديگر، اگر با ديد فرماليستي به زبان «نوشيدن مه در باغ نارنج» بنگريم، اين زبان فخيم و شبه آرکائيک بازنموديست از زبان کتب مقدس و آسماني. با اين نگاه، انتخاب اين زبان از سوي نويسنده براي روايت داستاني با تم عرفاني و مذهبي انتخابي هوشمندانه و چيرهدستانه بوده است.
پاشنهي آشيل رمان اين است که گاه نويسنده به جاي آنکه تلاش کند ايدئولوژي و بنمايههاي فلسفي اثر را در تاروپود آن بتند، راه سادهتري را برميگزيند، يعني بهعنوان داناي کل وارد ماجرا ميشود و انديشههايي را براي خواننده بازگو ميکند. اگر او ميتوانست اين پارهها را نيز در خلال ديالوگها و کشمکش داستان بپرورد، نوشتهي او هم هنرمندانهتر بود و هم تاثيرگذارتر. در «نوشيدن مه در باغ نارنج» يک اتفاق جالب رخ داده است: در اين رمان، براي اولينبار در ادبيات معاصر ايران، يک عالم ديني، با درجهي آيتاللهي، بهعنوان يک کاراکتر اصلي در داستان حضور دارد.
(اين يادداشت پيش از اين در روزنامهي شرق انتشار يافته است.)