Details



اول‌شخص‌مفرد

نام کتاب
اول‌شخص‌مفرد
نویسنده
هاروکی موراکامی
مترجم
حسام ملکی
نوبت چاپ
اول - ۱۴۰۰
تعداد صفحات
175
قیمت به تومان
55000 Tomans
تعداد بازدید
915
تعداد فروش
0
انتشارات کتاب
افراز
توضیحات

 

به نظرم چیزی که باعث می‌شود به خاطر پا به سن گذاشتن دخترهایی که می‌شناختم احساس ناراحتی کنم احساس اجبار برای اعتراف دوباره به این نکته است که، رؤیاهای جوانی‌ام برای همیشه ناپدید شده‌اند. مرگ یک رؤیا به نحوی می‌تواند از مرگ یک موجود زنده ناراحت کننده‌تر باشد. گاهی همه‌ی این‌ها واقعاً غیرمنصفانه به نظر می‌رسد.

یک دختری هست -در واقع یک زنی که قبلاً دختر بوده- که به خوبی در خاطرم مانده، اما اسمش را نمی‌دانم. و، طبیعتاً نمی‌دانم الآن کجاست یا چه‌کار می‌کند. چیزی که می‌دانم این است که او و من به یک دبیرستان می‌رفتیم و در یک مقطع بودیم (چون نشان روی لباسش هم‌رنگ نشان روی لباس من بود)، و این‌که او واقعاً گروه موسیقی بیتلز را دوست داشت. به جز این، هیچ چیز دیگری نمی‌دانم.

این‌ها به سال 1964 برمی‌گردد. همان دوره‌ای که بیتلز در اوج شهرت قرار داشت. اوایل پاییز بود و با شروع ترم جدید در مدرسه، همه چیز دوباره داشت به حالت روتین برمی‌گشت. او داشت در راهروی تاریک و دراز ساختمان قدیمی مدرسه با عجله می‌رفت و لبه‌ی دامنش تکان می‌خورد. من تنها کسی بودم که آنجا حضور داشت. او در حین حرکت، صفحه‌ای موسیقی را طوری محکم به سینه‌اش چسبانده بود انگار چیز بسیار ارزشمندی باشد. صفحه‌ی با گروه بیتلز. همان که روی آن تصویر واضح و سیاه و سفید عکسی از گروه چهار نفره‌ی بیتلز در سایه روشن بود. نمی‌دانم چطور، اما به دلیلی کاملاً به یاد دارم که این یک صفحه‌ی اصلی بود، نسخه‌ی انگلستان، نه نسخه‌ی آمریکایی یا ژاپنی.

او دختر زیبایی بود، حداقل به چشمان من واقعاً جذاب می‌آمد. قدش بلند نبود، اما موهای مشکی و بلند، پاهای لاغر و بوی خیلی خوبی داشت. (که البته این مورد شاید در خیالاتم باشد، نمی‌دانم. شاید اصلاً هیچ بویی نمی‌داد، اما این چیزی است که من به خاطر دارم. انگار زمانی که رد می‌شد، یک عطر جادویی در هوا به سمت من پخش می‌شد.) او مرا شیفته‌ی خود کرده بود -زیبای بدون نام با صفحه‌ی با گروه بیتلز فشرده به سینه‌اش.

قلبم شروع به محکم تپیدن کرد، برای هوا تقلا می‌کردم، و انگار همه‌ی صداها از بین رفته باشد، انگار ته استخر آبی غرق شده باشم. تنها چیزی که می‌شنیدم صدای زنگ ضعیفی در انتهای گوشم بود. مثل این‌که کسی با ناامیدی بخواهد پیام مهمی را به من برساند. همه‌ی این‌ها ده یا پانزده ثانیه طول کشید. قبل از این‌که به خودم بیایم تمام شده بود، و پیام مهمی که در اینجا بود، مثل هسته‌ی همه‌ی رؤیاها ناپدید شد. مثل بیشتر چیزهای مهمی که در زندگی اتفاق می‌افتند.

یک راهروی کم‌نور در یک دبیرستان، یک دختر زیبا، لبه‌های لرزان دامنش، و با گروه بیتلز.

تاریخ درج

1400/3/27 ساعت 19:8



نصف آن‌چه که اتلی رُز درمورد اسب‌ها می‌داند
57000 Tomans
اول‌شخص‌مفرد
55000 Tomans
جاذبه (و چند داستان دیگر)
57000 Tomans
مردان در آفتاب
33000 Tomans
شمس‌پاره
130000 Tomans
دورگردی [و داستان‌های دیگر]
84000 Tomans
More...


24 * 7 We Are Online

This Site Has Been Updated Recently , Pelase Tell Us If There Is Problem
Tell:+9821: 66401585-66977166-66952853-66489097


Follow Us In Social Networks
اینستاگرام اینستاگرام

آپارات آپارات

تلگرام تلگرام


نماد اعتماد الکترونیکی

   En

   Video

   AboutUs

   ContactUs

   ChatRoom


   Book

   Movie

   Vocal Book

   Ebook




تلگرام
آپارات
اینستاگرام