خالو نکیسا، بنات‌النعش، یوزپلنگ و چند داستان دیگر

Alternate Text
نام کتاب: خالو نکیسا، بنات‌النعش، یوزپلنگ و چند داستان دیگر
نوبت چاپ: اول - ۱۳۹۸
نام نویسنده: ایرج صغیری
نام مترجم:
شابک:
تیراژ:
تعداد صفحات: 208
دسته: مجموعه داستان كوتاه
نام انتشارات: افراز
قیمت: 110000
توضیحات

آن روز غروب وقتى مادرم مرا صدا زد و گفت: «به خواهرت کمک کن.» ـ فهميدم که حتماً پيشتر باديه را به «سکينه» داده و گفته: «برو بزهارو بدوش.» ـ من اطاعت کردم و دويدم و گوشهاى گجى را گرفتم تا دوشيده شد. نوبت به قندو رسيد، گوشهاى نرم و آويزان قندو تازه لاى انگشتانم آمده بود که صداى تک پارس ناگهانى کاپو بلند شد. اين پارس او علامت ورود يک ميهمان بود، نه هر ميهمانی، اين را من خوب مى‌دانستم. وقتى به طرف او سر برگرداندم، ديدم بلند شد و گوشهايش را موازى هم برافراشت و با دقت وصف ناپذيرى به لکه سياه رنگى که در نور خاکسترى مغرب از زير کنار ته سرايى تکان مى‌خورد، چشم دوخت. چند قدم اسرارآميز و با ترديد برداشت و بعد ناگهان چند بار صداى کشيده اى که پارس نبود از خود درآورد و انگار شرمنده شده باشد، سربه زير انداخت و دوباره سر جاى خود نشست. اين صداى کاپو همه را متوجه کسى کرد که از ته سراى عمارت، از لاى کنارها به سوى ما مى‌آمد. «مهدی» و «سکينه» با هم گفتند:
ـ چيزى نيست... حتماً آشناست...
کلّه مادرم از پشت خارهاى پرچين پيدا شد و پرسيد:
ـ يعنى کيه؟
صداى پدرم که معلوم بود چندان هم از او دور نيست به جواب بلند شد:
ـ حتماً «خالونکيسا» ست!
پدرم درست حدس زده بود اما من پيش از او از صداى کاپو فهميده بودم که مهمان ما خالونکيسا است. پيرمرد از چال زغالى هم جلوتر آمد. ديگر همه ما او را شناختيم. من و محمد بى اعتنا به نهيب هاى سکینه که مى‌خواست گوش قندو را هم بگيريم، شادمانه به طرف خالو دويديم: «خالو اومد... خالو سلام... خالو نَخَسته...» و فکر کرديم تا چند لحظه ديگر حياط بزرگ ما پر از بوى دشستان و تفنگ خواهد شد.

نظرات کاربران در مورد کتاب خالو نکیسا، بنات‌النعش، یوزپلنگ و چند داستان دیگر

Samemadi :
2عدد کتاب خالو نکیسا،بنات النعش ویوزپلنگ
نظر خود را در مورد این کتاب بنویسید