سلطه‌ی تاریکی

Alternate Text
نام کتاب: سلطه‌ی تاریکی
نوبت چاپ: اول - ۱۴۰۰
نام نویسنده: لف تالستوی
نام مترجم: عباس‌علی عزتی
شابک:
تیراژ:
تعداد صفحات: 135
دسته: نمایشنامه‌های برتر جهان
نام انتشارات: انتشارات افراز
قیمت: 33000
توضیحات

 

«سلطه‌ی تاریکی» روایتی از زندگی مرد جوانی است که خداوند برای زندگی، هیچ نعمتی را از او دریغ نکرده است، اما او از راه راست خارج می‌شود و به تحریک مادرش سعی در تصاحب اموال ارباب خود دارد. هرچند پدر خداترسش تلاش می‌کند او را به راه بیاورد و از این کار باز دارد، اما حرص و طمع چنان کورش کرده که برای دست یافتن به آن به انواع پلیدی‌ها دست می‌زند. سرانجام دست تقدیر وی را به پشیمانی و توبه وا می‌دارد. مضمون اصلی «سلطه‌ی تاریکی» همین اقرار به گناه و پشیمانی از گذشته است. تالستوی در «سلطه‌ی تاریکی» با زیرکی پیشرفت ویرانگر سرمایه‌داری را در دهی دورافتاده نشان می‌دهد و تقابل آن را با ارزش‌های سنتی و کهن جامعه به‌خوبی آشکار می‌سازد. اجرای این نمایش‌نامه در روسیه واقعه‌ی مهمی به‌شمار آمد و به‌سرعت به زبان‌های دیگر ترجمه و در بیش‌تر کشورهای اروپایی اجرا شد. عده‌ای از منتقدان «سلطه‌ی تاریکی» را در حد و اندازه‌ی نمایش‌نامه‌های شکسپیر ارزیابی کرده‌اند.

 
میتریچ: (از دروازه به داخل می‌آید و شروع می‌كند به مرتب كردن و تمیز كردن حیاط) خدایا، خداوندا، شكرت! چه‌قدر زهرماری خوردن. چه بویی راه انداختن. از حیاط هم زده بیرون. ببین علف‌ها رو به چه روزی انداختن! نخوردن كه، همه رو ریختن زیر دست و پا. عجب بویی! انگار درست گرفتنش جلو دماغم! (خمیازه می‌كشد.) خوابم می‌آد. میل ندارم برم داخل. انگاری یه چیزی دور دماغمه. بوی عجیبیه، لعنتی.
صدای رفتن مهمان‌ها شنیده می‌شود.
خب، رفتن. خدایا، خداوندا، شكرت! این‌ها هم كه مالی نبودن، همه‌ش می‌خواستن سر هم كلاه بذارن. خیلی بی‌خود بودن.
نیكیتا: (می‌آید) میتریچ! برو كنار تنور گرم شو، من جمع می‌كنم.
میتریچ: برای چی آخه، تو برو گوسفندها رو جابه‌جا كن. چی شد، بدرقه‌شون كردین؟
نیكیتا: بدرقه‌شون كردیم، ولی اوضاع روبه‌راه نیس. دیگه نمی‌دونم چی پیش می‌آد.
میتریچ: اتفاقاً بد هم نیس! چه ایرادی داره. ببر بذارش پرورشگاه. اون‌جا هر كی بخواد بچه‌ش رو براش به دنیا می‌آرن. اگه پولی رو كه می‌خوان بهشون بدی، حتی نمی‌پرسن بچه مال كیه و از كجا اومده. فقط باید دم قابله رو ببینی. این روزها دیگه این چیزها كاری نداره. 
نیكیتا: وراجی بسه دیگه میتریچ، اگه ممكنه خفه‌خون بگیر.
میتریچ: اصلاً به من چه. هر كاری دلت می‌خواد بكن. بوی الکلت آدم رو منگ می‌كنه. من می‌رم تو. (خمیازه‌كشان می‌رود.) خدایا شكرت!

 

نظرات کاربران در مورد کتاب سلطه‌ی تاریکی

برای این کتاب هنوز نظری ثبت نشده است
نظر خود را در مورد این کتاب بنویسید