آخرین حکایت فرهاد

Alternate Text
نام کتاب: آخرین حکایت فرهاد
نوبت چاپ: دوم - ۱۴۰۰
نام نویسنده: مهدی میرباقری
نام مترجم:
شابک:
تیراژ:
تعداد صفحات: 88
دسته: ایران این روزها
نام انتشارات: انتشارات افراز
قیمت: 50000
توضیحات

 

فرهاد: من به‌خاطر تو از دانشگاه انصراف دادم. 
شیرین: فروغ یه دیوار بود بین ما، حتا یه بار بهم گفت نمی‌ذارم داداشمو از چنگم دربیاری. 
فرهاد: بعضی شبا خوابتو می‌دیدم، حالم تا چند روز بد می‌شد. هنوزم خواب خاطراتمون رو می‌بینم، تلخ‌ترین لحظه‌های زندگیم فکر کردن به خوشی خاطراتمون بود، انگار تو قفس خاطره‌ها اسیر شده بودم. می‌بینی کار من به کجا کشید شیرین! هنوزم فکر می‌کنم هزارتا آدم دارن تو ذهنم منو محاکمه می‌کنن. 
شيرين همچنان سكوت كرده است. سكوتى كه به نظر از سر اجبار است. 
فرهاد: غروبای جمعه که می‌شد یه صندلی می‌ذاشتم رو پشت‌بوم و زل می‌زدم به نیایش که داشت کم‌کم تو تاریکی فرومی‌رفت و ماشینا با چراغ‌های تازه روشن شده‌شون جلوه‌ای بهش می‌دادن، بعضی شبا یه خواب تکراری می‌بینم؛ خواب می‌بینم دراز کشیدم رو پشت‌بوم، صدای کولر می‌آد، نیایش ستاره‌بارونه و یه بی‌ام‌و سفید که ماشینا پشتش بوق‌بوق‌بوق می‌زنن... تو... رویاهامو به باد دادی یه‌دفعه همه‌چی سفید شد، انگار هیچی جلوم نبود، هرچی بود پشتم بود دلم پُرِ حسرت شد. همه‌چیت رو مامان ریخت دور، دکتر بهش گفته بود، فقط گوشواره‌هات رو که بهم داده بودی پیش خودم نگه داشتم نذاشتم دست کسی به اونا برسه. هر انسانی مسئوله، وقتی باعث می‌شه مسیر زندگی کس دیگه‌ای عوض شه مسئوله، تو مسئولی شیرین، مسئول زندگی من. 
شیرین: تو رو خدا ادامه نده. دیگه تموم شد فرهاد. هر چی بود گذشت. 
فرهاد: چاره‌ی بعضی از زخم‌ها و دردها زمانه، باید زمان بگذره تا حل شن تو زندگی، بعضی وقت‌ها خیلی طول می‌کشه تا محو شن. بعضی وقت‌هام تا آخر عمر خوب نمی‌شن فقط کم‌رنگ می‌شن.

نظرات کاربران در مورد کتاب آخرین حکایت فرهاد

برای این کتاب هنوز نظری ثبت نشده است
نظر خود را در مورد این کتاب بنویسید